مؤلف مجهول

399

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

تو بود ، اين همه مال خارجى خود را ضايع ساختى و باقى ديگر را هم به سخن او عمل كرده « 1 » مىخواهى نابود كنى ، و جميع علايق خود را برهم زنى و بىخان‌ومان شوى ، و به مقصود هم نرسى . اين « 2 » چه لطف دارد ؟ و اين را هم بدانكه آن « 3 » غلام در آخر كار مىخواهد كه به تو ظرافت كند . به سخن وى زينهار مغرور نگردى كه رسوا مىشوى ! بدانكه آن غلام جادويى بيش نيست . خواجه ابو بكر چون « 4 » اين بشنيد به قدر « 5 » سستى در اعتقاد « 6 » وى پيدا شد . باز به خود گفت كه : اى ابو بكر « 7 » ! بيا از احوال حج ازين شخص سؤال كنم تا چه مىگويد ؟ آن بود كه پرسيد : اى عزيز ! اين همه نفى كه اين بزرگوار را كردى من در يك كار او متعجبم ، و او اين است « 8 » كه در روز قربان در ميان حاجيان ديدم ، و بخش خود را به او دادم به گمان اينكه وى است ، و حال آنكه استخوان آن بخش را بعد از مراجعت از حج در خانهء خود ديدم . اگر او ولى نبودى ، نتوانستى كه در يك روز به حج رفتى و آمدى . اين بدبخت در برابر گفت : اى عجمى ! ندانستى كه او چه كار كرد ؟ بدانكه به وى جنى همراه است از جهت كثافت « 9 » وى . هرجا كه او مىخواهد ، جن آنجا مىرود و در طرفة العين مىرسد ، و از وقايع و حوادث آنجا « 10 » خبر مى آرد ، و آن روز او را به مكه فرستاده بود كه از تو خبر يابد . آن جن به صورت غلام تو بر تو ظاهر شد ، و بخش ترا گرفت و به خانهء تو آورد . و غرض وى آن بود كه به تو ازين واقعه خبر دهد ، و به اين فريفته شوى و آزادش كنى . آن خود او را ميسر شد . اكنون مىخواهد كه ترا در ميان هم‌بستگان « 11 » تو مسخره سازد . خواجه چون اين حرف « 12 » بشنيد ، بالكليه روى گردانيد و منكر شد ، و به خود گفت : اى ابو بكر ! چه مرد دلسوزى است كه « 13 » از سر دلسوزى به تو اين نوع « 14 » حكايت‌ها گفت ! اگر اين صاحب دولت پيش نيامدى از كار برآمده بودمى . اين بگفت و به ده‌چندان اول به مال خود حرص آورد ، و دريغ به تلف شدن گوسفندان خود . چون يك ماه برين گذشت بزرگوار پيدا شد ، ديد كه هيچ نقصان در اموال و اشياى خواجه ابو بكر واقع نشده و تغييرى در حال وى نرفته . گفت : اى خواجه ! وعده به كجا رفت ؟ خود بگو كه خلاف وعده در درگاه خداى « 15 » چگونه است ؟ و آنكه ترا ازين امر حقيقى مانع آمد شيطان بود عليه اللعنة « 16 » كه به آن صورت ظاهر شد و ترا فريفت و تو ندانستى كه او شيطان بود . و به سخن

--> ( 1 ) - ب : - كرده ( 2 ) - ب : - اين ( 3 ) - ب : اين ( 4 ) - ب : - چون ( 5 ) - ب : - به قدر ( 6 ) - ب : اعضاى ( 7 ) - ب : خواجه ( 8 ) - ب : آن است ( 9 ) - متن تق ، جميع نسخ : كسافت ( 10 ) - ب : - آنجا ( 11 ) - ب : هم‌پيشگان ، ت : هم‌تكان ( 12 ) - ب : + ازو ( 13 ) - ب : - كه ( 14 ) - ب : - نوع ( 15 ) - ب ، ت : + تعالى ( 16 ) - ب : شيطان عليه اللعنة است كه