مؤلف مجهول

391

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

بعد از دو سال روزى نشسته بود كه آوازى به گوش « 1 » آمد كه : اى فقيه محمد ! تا چند در خلأ محبوس مىباشى ؟ اكنون مصلحت تو در آن است كه در ملأ باشى ، و بنده‌هاى خداى تعالى را فيض رسانى ، و در هر واقعه حكمت گويى و به حكمت كار كنى ، تا بعد از وفات تو بنده‌هاى خداى تعالى از انفاس متبركهء تو بهره‌مند شوند . چون اين ندا شنيد ، حضرت « 2 » بزرگوار از " غار مامن " بيرون آمد ، و در منزل خود قرار گرفت و مردم را به راه حق سبحانه و تعالى ترغيب كرد و تربيت نمود ، اما ارادت كسى را قبول نكرد . دوازده سال ديگر در ميان مردم بود . و درين دوازده سال هر روز جمع مشايخ ربع مسكون در منزل آن بزرگوار جمع مىآمدند و صحبت مىداشتند . و اين منزل يكى از هزار و هفتصد مقام است كه در ولايت كاشغر قرار داده‌اند . اى درويش ! بدانكه مقام در عرف اهل طريقت عبارت از آن است كه جميع مشايخ عالم شهادت يا اكثر ايشان در آنجا حاضر آيند و با يكديگر صحبت دارند و از وقايع روزگار خبر دهند و از حوادث آتيه آنى را مصلحت است به اتفاق قرار دهند . از آن است كه آن ديه را جمع جمع نام كرده شده است ، كه به مرور ايام به اغلاط عامه به جنگ « 3 » جنگ مشهور شد . روزى نشسته بود كه درويشى از در درآمد و سلام كرد و گفت : اى بزرگوار ! مىخواهم كه دنيا سير كنم بىسعى . خواجه گفت : التماس از فقيه محمد دارى ؟ درويش گفت : آرى ! خواجه گفت : اى درويش ! پيش من بيا . درويش پيش خواجه آمد و به دو زانوى ادب بنشست . حضرت « 4 » خواجه دايره ( اى ) در طبق خرد مسين « 5 » كشيد ( و ) فرمود در وى نظر كن . درويش گفت : اى بزرگوار ! من درويش كم كارم اين همه راه نتوانم سعى كرد اگر كمتر ازين راه نمايى به خود زور كنم . و اين هم معلوم من شده است كه اولياى سابق دنيا را در روى ناخن يا كف دست نمودار ساخته‌اند ، و من ترا در رنگ ايشان اعتقاد كرده‌ام ، چگونه است كه مرا اين‌چنين سرگردان مىدارى ؟ خواجه گفت : اى درويش ! اگر به اين راضى نباشى آن كنم كه مىخواهى . و در روى ناخن خود دنيا را به او « 6 » نمودار ساخت . آنگاه درويش صدقنا و سلمنا گفت و همان زمان خواست كه ارادت قبول كند . اما حضرت خواجه قبول نكرد و گفت :

--> ( 1 ) - ب ، ت : + خواجه ( 2 ) - ب : - حضرت ( 3 ) - ب : - جنگ ( 4 ) - ب : - حضرت ( 5 ) - متن تق ، جميع نسخ : در خرد طبق مسين ( 6 ) - ب : كه مىخواهى ، خواجه دنيا را در روى ناخن خرد به او