مؤلف مجهول
385
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
ندانست كه اين « 1 » از آن « 2 » كيست ، و ليكن آتشى در دل فتادش « 3 » و سوختن گرفت . به كس اظهار نكرد . چند روز برين گذشت . آخر معلوم كرد كه دختر « 4 » پادشاه بوده است . به خود گفت : اى المعى ! اين خود دور مىنمايد كه دختر پادشاه ترا ميسر گردد ، اما نااميد هم از درگاه الهى نبايد « 5 » كه نااميدى كفر است . تو به خدا باش و روح مصطفى را شفيع آر و شبها را در آستانهء جد اين پادشاه « 6 » زندهدار ، باشد كه مقصود تو به حصول پيوندد . و همان زمان روان شد پياده « 7 » . نيمشب بود كه آستانهء حضرت سلطان الاولياء و تاج الاصفياء سلطان ستق بغرا خان غازى رسيد . تا روز قايم بود و زارى مىكرد و به حق مىناليد ، و روز صايم بود . سه روز برين نوع مىبود . شب چهارم دختر پادشاه در خواب خود ديد كه حضرت رسول صلى الله عليه و سلم به جماعتى از صحابه رضوان الله عليهم اجمعين حاضر آمدند و اين دختر را با خواجه ابو الفتح المعى المشتهر به علم عطايى ، كه پسر حضرت خواجه حسين فضلى است ، نكاح كردند . و طبق خرما در نظر آن حضرت بود . سه مرتبه به دست مبارك خود « 8 » بر سر اين « 9 » دختر پاشيد . و مبارك باد كرد و فاتحه خواند و غايب شد . بهفور « 10 » دختر از خواب بيدار شد و دختر خانمها را بيدار ساخت . و چراغ افروختند ، ديد كه در خوابگه خرما منتشر شده است « 11 » . فى الحال به پدر خود كس فرستاد . بىتأخير پدرش حاضر شد « 12 » . دختر گفت : اى پدر ! قصه اين است و كيفيت واقعه بيان كرد . پادشاه حيران ماند و گفت : چه بايد كرد اى فرزند ؟ خواست خواجه برين است . مگر كه « 13 » حضرت نبى صلى الله عليه « 14 » و سلم در نكاح تو حاضر آمده است . زهى سعادت آن بنده را كه آن حضرت « 15 » نكاح او را بربندد ! كس روان ساخت كه بزرگزاده را طلب كند « 16 » . پادشاه خبر يافت كه به آستانهء جدش رفته است . كسان را روان ساخت . رفتند و از آستانه آوردند و در مجلس پادشاه حاضر ساختند و اكابر را طلب نمودند و مفتيان را حاضر ساختند « 17 » و از مفتيان « 18 » فتوى طلبيدند ، كه در شريعت نبوى چگونه بود كه اگر يكى را به يكى در خواب حضرت رسول صلى الله عليه و سلم « 19 » عقد كند « 20 » ، به همان عقد توان
--> ( 1 ) - ب : - اين ( 2 ) - ب : - از آن ( 3 ) - ب : در دلش افتاد و ( 4 ) - ب : + حضرت ( 5 ) - ب : + بود ( 6 ) - ب : اين بزرگوار ( 7 ) - ب : زمان پياده روان شد ( 8 ) - ب : - به دست مبارك خود ( 9 ) - ب : - اين ( 10 ) - ب ، ت : بالفور ( 11 ) - الف ، ت : است ( 12 ) - ب : پدرش بىتاخير حاضر شد ( 13 ) - ب : - كه ( 14 ) - ب : + و على اصحابه ( 15 ) - ب : + صلى الله عليه و سلم ( 16 ) - ب ، ت : طلب كنيد ( 17 ) - ب : حاضر آوردند ( 18 ) - ب : - و از مفتيان ( 19 ) - ب : - صلى الله عليه و سلم ( 20 ) - ب : عقد كرده باشند .