مؤلف مجهول

380

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

رود و او اين‌چنين ملبس بنشيند ، و قطرهء آب از چشم بيرون نكند . اگر اين حال به مايان واقع شدى جهان در چشم ما « 1 » تاريك گشتى ، و سيلابها از ديدهء « 2 » ما « 3 » روان شدى و سينه‌ها كباب بودى « 4 » . به حضرت خواجه قدس الله سره « 5 » مكشوف شد كه مردم زبان ملامت گشاده‌اند و ازين‌جهت به عقوبت خواهند گرفتار شد « 6 » . گفت : اى ياران ! طشتى بياريد تا حال خود روشن سازم . بالفعل طشتى آوردند . « 7 » حضرت خواجه قدس الله سره العزيز انگشت مبارك خود را « 8 » در دهان كرد . خون بسته بسته « 9 » روان گرديد « 10 » ، آن مقدار كه طشت پر شد . بار ديگر همان و بار ديگر همان . آنگاه گفت : اى ياران ! چرا كسى از براى اين‌چنين فرزند عزا ندارد ؟ و من عزا داشته‌ام اما نه به ظاهر ، زيراكه از عزاى ظاهر كه به آب ديده بود جز شور بر موتى برنخيزد ، زيراكه آب ديدهء مبكى را در قدحها گيرند و به ميت بنوشانند ، چون زهر در مذاق او تلخ آيد . و ديگر آنكه هر قطره دريايى گردد به فرمان خداى عز و جل و ميت در وى افتد و غرق شود و درماندگى كشد . پس « 11 » چگونه اين نوع جفاها را به فرزند خود روا دارم ؟ مردم چون اين امر از خواجه بديدند و اين سخن بشنيدند صدقنا و سلمنا گفتند . القصه چون مجلس عزا بر طرف شد ، روزى خواجه از براى وضو به لب آب « 12 » رفت ، ديد كه جمعى از ياران فرزند عزيز او در لب آب سير دارند . دود از نهاد خواجه برآمد . آهى دردناك از سينهء مجروح بركشيد و بىاختيار قطرهء آب از ديدهء مبارك آن بزرگوار بر زمين چكيد . به‌فور « 13 » برگشت و بر سر خاك فرزند خود آمد . هرچند توجه كرد « 14 » . ظاهر نشد . اگرچه پيش ازين هر زمان كه حضرت خواجه مىآمد ، به قدرت رب العزة بلا توقف روح روان آن بزرگوار ظاهر مىشد و احوال « 15 » خود مىگفت . حضرت خواجه تيره از سر خاك برگشت و به خود گفت : اى حسين فضلى ! هيچ دانى كه مانع ظهور و رويهء فرزند تو « 16 » چه چيز شد ؟ درين حين از هاتف آواز آمد كه : از فرزند خود پرس و تحقيق كن . متفكر شد و در همان جاى « 17 » بنشست . و خواجه را خواب برد و در خواب ديد كه پسرش به درياى بىكنار « 18 » افتاده است و نمىتواند برآمدن . حضرت خواجه از لب دريا فرياد كرد كه : اى فرزند عزيز « 19 » ! اين چه حالت است « 20 » ؟ فرزندش از دريا خبر داد كه : اى پدر عزيز ! اين قطرهء آبى است كه از چشم تو در

--> ( 1 ) - ب : مايان ( 2 ) - ب : چشم ( 3 ) - ب : مايان ( 4 ) - ب : + اين ( 5 ) - ب : - قدس الله سره ، ت : قدس سره العزيز ( 6 ) - ب : به عقوبت گرفتار خواهند شد ( 7 ) - ب : طشتى حاضر ساختند ( 8 ) - ب ، ت : - را ( 9 ) - الف ، ت : - بسته ( 10 ) - ب : روان شد ( 11 ) - الف ، ت : - پس ( 12 ) - ب : دريا ( 13 ) - ب ، ت : بالفور ( 14 ) - ب : آمد متوجه شد ظاهر نشد ( 15 ) - ب : احوالات ( 16 ) - الف ، ت : - فرزند تو ( 17 ) - الف : حال ( 18 ) - ب : بىكران ( 19 ) - ب : - عزيز ( 20 ) - ب : چه حالست ، ت : چه جايست