مؤلف مجهول

377

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

شيخ ! به اين نوعها از چنگ من اين گدايان را نخواهى بيرون برد « 1 » مگر به كرامت ديگر كه « 2 » امتحانت كنم . شيخ گفت : اى بدبخت ! كرامت اولياء حق است ، گمان مبر كه سحر و مكر است . اگر به اين انقياد نكنى فرماى هرچه به خاطرت رسيد . آن بىدولت گفت : اگر خود را در همين دريا اندازى و غوطه خورى و تر نشوى آن زمان مسلم دارمت ، بعد از آن به مريدان تو دخل نكنم و تكليف نخواهم كرد . شيخ بلا توقف خود را در آب زد ، و سه بار « 3 » غوطه خورد ، آنگاه بيرون آمد . ملك ديد كه اثرى از « 4 » آب در لباس شيخ ظاهر نشد . آن زمان صدقنا و سلمنا گفت و انقياد كرد بر وجه ضرورت ، اما در دل بسى دشمن مىداشت . شيخ بغض آن بدبخت را به نور ولايت دانست . دعاى بد كرد كه « 5 » : الهى ! ملك نابود شوى و يك تو دو نشود ! ملك رو به راه كرد و مىآمد . نزديك به شهر « 6 » رسيده بود كه يكى از ملازمان ملك گفت : اى ملك ! شيخ در حق تو اين دعا كرد ، مىترسم كه مستجاب شود و عمركاه افتد . ملك چون « 7 » اين بشنيد ، در دست همان سيبى كه از سيبهاى كرامتى شيخ كه گفته بود هلاك او در وى است ، حق سبحانه و تعالى با وى نصيب نكرده بود كه خورد سيب به هوا پرتاب داد و گفت به زبان خود كه : المانى موككا اتيب يركا توشكونجه حق بيلور تانى بلور « 8 » . ناگاه « 9 » سيب از هوا فرود آمد و به سر اسب او خورد . اسب رميد و او را برداشت و به زمين فروكوفت . به قدرت رب العزة گردن وى بشكست « 10 » و بمرد . در همان جايش دفن كردند « 11 » . از آن روز درويشان از شر آن بدبخت خلاص شدند . ديگر حضرت شيخ به تسكين دل و جمعيت خاطر در تربيت درويشان كوشيد ، و هفتصد مريد پرورد ، و خود تربيت از روح حضرت امام جعفر صادق رضى الله عنه يافته بود . اما بعد ؛ معلوم باشد كه نام « 12 » اصلى آن بزرگوار شيخ منصور « 13 » بود . از جهت انتساب آن حضرت « 14 » به حجاز به شيخ حجازى شهرت گرفت « 15 » . هشتاد سال عمر يافت و در هشتاد و يكم وفات كرد . و الله اعلم بالصواب و اليه المرجع و المآب .

--> ( 1 ) - ب : گدايان را بيرون نخواهى برد ( 2 ) - الف ، ب : - كه ( 3 ) - الف ، ت : - بار ( 4 ) - الف ، ب : - از ( 5 ) - ب : - كه ( 6 ) - ب : به شهرى ( 7 ) - ب : چون ملك ( 8 ) - ب ، ت : بولور ( 9 ) - ب ، ت : - ناگاه ( 10 ) - ب : او را برداشته به زمين زد . به قدرت خداى تعالى چنان فروكوفتى كه گردنش بشكست ( 11 ) - ب : دفن كردن ( 12 ) - ب : - نام ( 13 ) - ت : مقصور ( 14 ) - ب ، ت : آن بزرگوار ( 15 ) - ب : شهرت يافت