مؤلف مجهول
353
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
تا دوازده روز ديگر توقف كرد ، تا آنكه « 1 » وعده به ميعاد رسيد . روز سيزدهم نيمچاشت بود كه حضرت خواجهء زندهدلان حاضر شد و گفت : اى سمعان ! ديگر مانع نيست در مريد گرفتن و پروردن « 2 » . حضرت شيخ گفت : اى بزرگوار ! موقوف به رخصت فاتحهء فتح است . حضرت خواجه عليه السلام رخصت داد و فاتحه فتح خواند « 3 » ، آنگاه « 4 » شيخ در منصب شيخوخيت بنشست . اول پادشاه مريد شد آنگاه امرا و وزرا و بعده ساير ناس . مجموع پنج هزار كس در سمنان مريد شدند . پنج سال در سمنان شيخ بود . از همه مرتبهء پادشاه كيخسرو و برتر شد و بسى قوى كرامت شد . و ولايت خود را « 5 » به قوهء ولايت خود در ضبط داشت ، به نوعى كه شايبه ( اى ) از ظلم در زمان حيات او نبود و اثرى از نامشروع ظاهر نمىشد ، زيراكه به نور « 6 » ولايت در روى ناخن تمامى ولايت خود را هر روز ده بار مشاهده مىكرد ، و هركه يكقدم « 7 » از راه شريعت بيرون نهادى پادشاه او را متنبه ساختى . شبى پادشاه در پيش شيخ بود . شيخ گفت : اى پادشاه ! مملكت خود را يكبار در عالم معنى سير كن و ببين « 8 » بارى كه چه حال دارد ؟ پادشاه گفت : اى شيخ ! هر شب يكبار وظيفه دارم كه سير مىكنم . شيخ گفت : اين زمان هم « 9 » بايد يكبار نظر انداخت . آن بود كه پادشاه سر به مراقبه برد « 10 » ، ديد كه در يك گلخن مردى و زنى صاحب جمال رو به فسق آوردهاند . پادشاه يكبار هى برزد . ممنوع نشدند . بار ديگر اين كرد . بهجدتر گرفتند « 11 » . بار ديگر هم اين « 12 » كرد . هنوز سعى بيشتر كردند . آخر پادشاه در قهر شد ، و از سر قهر هر دو را در گلخن انداخت « 13 » . همان لحظه هر دو سوختند و خاكستر گشتند . بعد از آن به حال آمد . شيخ گفت : بارك الله ! در كارخانهء درويشى اين مقدار كارگر بايد بود . الحمد لله ! آن مقدار شده ( اى ) كه گليم « 14 » خود را از آب بركشى ، ديگر برو كه « 15 » احتياجت بر من نمانده است ، به كار خود مشغول باش و مرا به مكهء معظمه رخصت بده تا مشرف شوم . پادشاه گفت : اى شيخ ! من نيز در قدم باشم . شيخ گفت : مملكت خود « 16 » به كه خواهى گذاشت « 17 » ؟ پادشاه گفت : به خداى آسمان و زمين كه آفريدگار اوست ، امانت بگذارم ، و پسر خود را وكيل سازم . شيخ گفت : اى پادشاه ! اين حكايت را نيك مىگويى ، اما حق سبحانه و تعالى به علم قديمى خود دانسته ترا بر سر اين مقدار
--> ( 1 ) - ب ، ت : توقف كرد ، چون وعده ( 2 ) - ب : سمعان در مريد گرفتن و پروردن ديگر مانعى نيست ( 3 ) - ب : عليه السلام فاتحه خواند و رخصت داد آنگاه ( 4 ) - ب : + حضرت ( 5 ) - الف ، ت : - را ( 6 ) - ت : بالفور ( 7 ) - ب : يكبار ( 8 ) - الف ، ت : بويين ( 9 ) - ب : - هم ( 10 ) - ب : به مراقبه انداخت ( 11 ) - ب : ديگر منع كرد ترك نكردند ، ت : ديگر كرد ترك نكردند ( 12 ) - ب : + منع ( 13 ) - ب : هر دو را به گلخن فروكوفت ( 14 ) - ت : كه بحليم ( 15 ) - ب : برو كه ديگر ( 16 ) - ب : + را ( 17 ) - ب : به كه مىگذارى