مؤلف مجهول
345
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
اختيار كرد و متوجه نشست . زمانى نشسته بود كه به منى حواله شد . بهفور « 1 » برخاست و به منى روان شد و رسيد « 2 » . ديد كه در منى دههزار از « 3 » اولياى كبار حاضرند كه هيچكسى را از ايشان خبرى نى . « 4 » به مجردى كه خواجه را ديدند گفتند : يا ابا القاسم ! يا ابو القاسم ! مژده ترا كه در هيچ زمانى اين همهكس را حج مقبول نشده بود كه « 5 » اين بار از يمن مقدم شريف تو مقبول شد . خواجه ابو القاسم گفت : ندانم كه چند صاحب دولت را حج قبول افتاد « 6 » . اولياء خبر دادند كه هزار و هفتصد كس را حج مقبول افتاد « 7 » ، منتدار باش ! خواجه گفت : منت خداى را عز و جل . ديگر گفتند : اى ابو القاسم « 8 » ! مژدهء ديگر مر ترا كه به مرتبهء قطبيت ترا شريف مىدارند . خواجه بر پاى خاست و گفت : اى مقربان درگاه ! من لايق و « 9 » مستحق اين مرتبه نيم ، و بر تقدير بودن نمىخواهم . گفتند : چرا ؟ گفت : از براى آنكه كسى را كه عزيز مىخواهند اين منصب مىدهند « 10 » . من خوارى مىخواهم . و ديگر آنكه هركه را كه مىخواهند از عالم زود برند درين منصب نصب مىكنند « 11 » . من عمر دراز مىخواهم كه خداى تعالى را بيشتر پرستش كنم . مشايخ را رحمهم الله ازين هر دو سخن او تعجب شد « 12 » . با يكديگر گفتند : اى ياران ! كار « 13 » در درگاه بىنيازى « 14 » به زور نيست ، بگذاريد او را به آن نوع كه او مىخواهد . يكى ازين ميان گفت : از كجا كه به مجرد قطبيت از عالمش برند ؟ گاهى چنانست كه ده سال و بيست سال اقطاب درين منصب مىباشند . بزرگوار گفت : اى عزيزان ! او قليل الوقوع است ، و قليل در حكم عدم است « 15 » . آخر خواجه را رخصت دادند . خواجه از طواف كه بالكليه فارغ شد آوازى به گوش او آمد كه : اى ابو القاسم ! چونكه عمر دراز خواستى ، صد و بيست سال عمر كرامت كردمت « 16 » . خواجه را ازين مژده خوشحالى دست داد و شوق پديد آمد . از سر شوق و خوشحالى ده سال مجاورت كعبه اختيار كرد و جاروبكش بود . و ازين مجاورت « 17 » نتايج بىقياس ديد . سال پانزدهم به مدينه سفر كرد و ده سال ديگر مجاور مدينهء حضرت رسول بود صلى الله عليه و سلم « 18 » . بعده مراجعت كرد و به شام رسيد . شيخ كيمياى كبير را در شام ملازمت
--> ( 1 ) - ب ، ت : بالفور ( 2 ) - ب : - و رسيد ( 3 ) - ب : - از ( 4 ) - ب : هيچكس را خبرى نى از ايشان ، ت : - از ايشان خبرى نى ( 5 ) - ب : - كه ( 6 ) - ب : حجشان مقبول افتاد ، ت : حج مقبول افتاد ( 7 ) - ب : حجش مقبول شد ( 8 ) - ب : - باش خواجه . . . ابو القاسم ( 9 ) - ب : - لايق و ( 10 ) - ب : مىخواهند به اين منصب منصوب مىگردانند ( 11 ) - ب : - من خوارى . . . مىكنند ( 12 ) - ب : تعجب آمد ( 13 ) - ب : - كار ( 14 ) - ب : + كاروبار ( 15 ) - ب : - يكى . . . است ( 16 ) - ب : كرامت كرده شد ( 17 ) - الف : مجاوت ( 18 ) - ب : رسول صلى الله عليه و سلم بود