مؤلف مجهول
338
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
در دست گرفته و گفت : اى شيخ محمد ! بگير اين سفره را كه خوان خليل عبارت ازين است . شيخ سفره بگرفت . بعده رخصت داد كه : برو كه پنجاه سال ديگر عمر دارى ، و درين عمر بايد كه بندههاى خداى تعالى « 1 » را خوان بگشايى و نان بدهى . شيخ به حال آمد و از حرم بيرون شد ، ديد كه خواجه ابو القاسم كه فرزند بزرگ حضرت شيخ است مواجه خانهء كعبه ايستاده است . حضرت شيخ به او نظر كرد . همان زمان خواجه ابو القاسم نظر يافت و مكاشف امور غيبيه شد . همان روز حضرت شيخ بازگشت . ازآنجاكه روان شد ، هر روز دو وقت « 2 » سفره مىگشاد و قافله را به قدر دفع جوع طعام مىرسانيد ، اما ذره ( اى ) نقصان در سفره پيدا نمىشد . چون رسيد به بغداد « 3 » اهل بغداد به بزرگوار ملاقات كردند و « 4 » گفتند : اى شيخ ! چه باشد كه روزى چند درين شهر قرار گيرى ، كه در ملازمت باشيم و خدمت ترا غنيمت « 5 » شماريم ، و صحبت عطرانگيز ترا سعادت دنيا و آخرت خود شناسيم ؟ بزرگوار « 6 » بعد از الحاح بسيار قبول كرد ، و چهار ماه در بغداد قرار گرفت . چهارصد كس آنجا ارادت قبول كردند . حضرت شيخ قدس سره العزيز زياده برين مريد نگرفت ، و ليكن بر وجه مصاحبت مردم بىنهايت در ملازمت « 7 » شيخ مىبودند ، و صحبت مىداشتند ، و مشتاق نفس روحافزاى او مىبودند ، زيراكه « 8 » از هر نفس شيخ بوى خوش مىدميد كه دماغ جان معطر مىشد . ازينجهت نيز عطارش مىگفتند . اما در اوايل حال كه « 9 » عطارى مىكرد به رسم مردم عطارش « 10 » مىگفتند . الحاصل « 11 » بعد از چهار ماه به مضمون : حب الوطن من الايمان 72 ، داعيهء وطن كرد . و در ميان مريدان بغدادى ، شيخ معز الدّين نام درويشى بود ، بسى كار كرده و استحقاق خلافت پيدا كرده ، او را خليفه گذاشت ، و رخصت ارشاد داد و اجازتنامه نوشت و به جانب وطن خود روان شد . به عنايت بىعلت بىآسيب به وطن خود رسيد و يك ماه در حصار كه وطن پدرش بود قرار يافت ، بعده به فرخار به ملازمت خواجه ملك آمد . و خواجه ملك « 12 » به جمال روزافزون حضرت شيخ مشرف شد و شكر بسيار در درگاه حضرت پروردگار « 13 » كرد و گفت : الحمد لله ثم الحمد لله ! كه اين بار به آخرت آسوده خواهم رفت . و بعد از سه ماه خواجه ملك از عالم رفت . حضرت شيخ قدس سره العزيز به جماعت
--> ( 1 ) - ب : بندههاى حضرت حق سبحانه و تعالى ( 2 ) - ت : نوبت ( 3 ) - ب : چون به بغداد رسيد ( 4 ) - ب : - به بزرگوار . . . و ( 5 ) - ب : مغتنم ( 6 ) - ت : + آخر ( 7 ) - ب : + حضرت ( 8 ) - ب : زيراك ( 9 ) - ب : - كه ( 10 ) - ب : عطار ( 11 ) - الف : - الحاصل ( 12 ) - الف ، ت : - ملك ( 13 ) - ب : - آفريدگار