مؤلف مجهول

333

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

[ باب بيست و نهم در تذكرهء شيخ محمد عطار ، رحمة الله عليه ] باب بيست و نهم در تذكرهء « 1 » شيخ صاحب اسرار ، و بندهء خاص پروردگار ، و محرم درگاه حضرت كردگار ، و مظهر كرامت « 2 » بيشمار ، و شيخ شهر حصار 70 ، و ساكن فرخار 71 ، شيخ الشيوخ روزگار ، قطب روى زمين و نادرهء ربع مسكون ، شيخ محمد « 3 » عطار ، رحمة الله « 4 » عليه كه مردى بود سخى و جوانمرد و نان ده . و دستگاه گشاده داشت ، و به تجارت مشغول بود . اما در اوايل حال مزدورى مىكرد . وقتى از اوقات سير آن بزرگوار به جانب فرخار افتاد ، دخترى ديد در كمال حسن و جمال و نازك‌طبع و خوش‌خوى و خليق « 5 » ، در سن به مرتبهء مراهقت رسيده « 6 » . شيخ « 7 » زمانى در ملازمت او بود و به صد جان عاشق او گشت ، و دل از دست داد . به خود انديشيد « 8 » و گفت : اى عطار ! به يك‌بارگى رسواى جهان شدى . تدبير اين كار چيست ، و به چه حيله در ملازمت او بايد بود « 9 » ؟ آخرين را قرار داد كه پدر دختر مرديست غنى ، بهتر از آن نيست كه به اجرهء به او درآيم « 10 » و خدمت او را قبول كنم ، تا به اين تقريب در قدم او باشم ، و از جمال دل‌فريب او بهره گيرم ، و از ملامت مردم عارى باشم . آن بود كه به اجره گردن تسليم نهاد ، و به خواجه ملك كه پدر دختر بود عرض حال كرد و گفت : اى خواجه ! غريبم و پدر و مادر ندارم ، چه باشد كه من غريب را به خدمت خاكروبى آستانهء عالى خودت قبول كنى ؟ خواجه گفت : اى كودك ! از كجايى ؟ گفت از حصارم . خواجه ملك گفت : به چه تقريب اينجا افتادى ؟ بزرگوار گفت : نصيب اين بوده است . خواجه ملك گفت : قبولت بكنم « 11 » ، اما بىحقيقتى نكنى . شيخ گفت : نمىدانم از آن جانب چگونه بود ؟ ازين جانب تقصيرى نخواهد بود . خواجه ملك گفت : اگر ترا درين قول استقامت است و استحكام ، من هم قبول كردم به فرزندى كه مرا غير از يك عاجزه « 12 » فرزندى نيست « 13 » . شيخ خوشحال شد و در ملازمت خواجه ملك مىبود . روزى چند برين « 14 » برآمد . بزرگوار به خواجه ملك عرض كرد كه : اى خواجه ! نمىخواهم كه بيكار باشم ، مرا كارى تعيين كرده شود كه در كار باشم « 15 » تا دفع دلگيرى شود . خواجه گفت : اى فرزند ! مرا چندين خدمتكارانند كه كار نمىيابند و بيكارند ، ترا چه كار فرمايم ؟ و من بندهء « 16 » فرمان توام و هرچه فرمايى آن كنم . شيخ گفت : اى خواجه ! اگر كارى « 17 » تعيين نكنى

--> ( 1 ) - ب ، ت : + احوال ( 2 ) - ت : كرامات ( 3 ) - الف : - محمد ( 4 ) - ب ، ت : + تعالى ( 5 ) - ب : - و خليق ( 6 ) - ب : رسيد ( 7 ) - ب : + بناگاه ديد ( 8 ) - ب : انديشه كرد و گفت ( 9 ) - ب : بايد بودن ( 10 ) - ب : كه پيش او باجره درآيم ، ت : كه پيش او باجره ( 11 ) - الف ، ب : قبول بكنم ( 12 ) - ب : دختر ( 13 ) - ب : فرزند ديگر نيست ( 14 ) - ب : - برين ( 15 ) - ب : - باشم ( 16 ) - ب : - بنده ( 17 ) - ب : كار