مؤلف مجهول

326

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

الحاصل چند سال برين گذشت . حضرت بزرگوار پاى « 1 » به شش‌سالگى « 2 » نهاد . تا اين زمان هيچ‌كس از حال او خبر نيافت . روزى خاله و پدر نگه‌داشته‌اش هر دو نشسته بودند . بزرگوار قصهء چاه را حكايت كرد . بعد از اتمام اين « 3 » حكايت بيرون رفت . يوسف على كه شوهر خاله‌اش بود گفت : اى زن ! ديدى كه فتنه ( اى ) در خانه ما پيدا شد . بلايى بر جان ما هويدا گشت ، نگفتمت كه اين جادوست ؟ ببين كه فردا المها از دست او خواهيم ديدن ، و حكايت‌ها از زبان او خواهيم شنيدن كه « 4 » از حالا ظاهر ساختن گرفت . اگر او « 5 » جادو نباشد ، چه داند كه در شش‌ماهگى در تك چاه بر وى چه چيز واقع شده ؟ زنش گفت : اى بىعقل ! اين از آثار كرامت است نه اثر « 6 » جادو ، و او ولى خدايست نه ساحر و جادو . و جادو را اسباب مىبايد و عقل كامل . اين هنوز در مرتبهء طفوليت است ، جادوگرى در وى « 7 » چه مىطلبد ؟ البتّه « 8 » اين ولى است نه جادو . اين نوع تأويل كرد ولى سخت ترسيد كه اين بدبخت آخر كار خود را مىكند . درين حين به خاطرش آمد كه خداى تعالى نگه‌دار اوست ، چه غم از يوسف على و غير او ؟ نهايتش آن است « 9 » كه در رنگ اول خواهد كرد . خداى تعالى قادر بر همه اشياست ، هرچه خواست كرد و هرچه خواهد بكند . بعد از آن گفت : اى شوهر ! ازين كه خردسالى يا غير او از واقعهء سابقه خبر دهد ، چرا فتنه باشد ؟ بلكه « 10 » دلالت بر ادراك او مىكند . تو خود مرد هنرمندى « 11 » لا بد است ترا كه قائم‌مقام خود يكى را نصب كنى ، تا اين هنر تو در زير خاك پوشيده نماند . پس ناچار است آموختن اين هنر را به كس ، كه به قدر ادراك داشته باشد . اينك كسى كه صاحب ادراك است ، بىمنت خداى تعالى به تو كرامت كرده است . مىبايد كه ازين ممر خوشحال باشى ، نه اينكه اين نوع ناخوشى بكنى . اين سخن زن با وى خوش آمد و گفت : اى زن ! نيك مىگويى ، اما اين مقدار هست كه اين طفل « 12 » در اندك‌فرصت از من كار خود را مىگذراند و مرا منسوخ مىسازد . زنش گفت : اگر اين كند زهى سعادت تو ! كه تو آسوده حال « 13 » بنشينى و تمامى كار به گردن وى بار كنى « 14 » . تا كى خود كار كنى ؟ بهتر آن است كه او را به خود « 15 » يار كنى ! اين خود معلوم است كه كار استاد را از كار « 16 » شاگرد استدلال مىكنند . يوسف على گفت : اى زن ! مرا بيكار بودن خوش نمىآيد . آن كنم كه نميرد و به تدريج كار مرا ياد گيرد . زنش گفت : آن كن . فى الحال « 17 » بيرون رفت . زمانى بود ، پاره ( اى ) فضلهء سگ آورد و در آب انداخت . يك شبانه‌روز

--> ( 1 ) - ب : - پاى ( 2 ) - ب : + قدم ( 3 ) - ب : - اين ( 4 ) - الف : خواهيم شدن از ( 5 ) - ب : - او ( 6 ) - ب : نه از آثار جادو ( 7 ) - ب : - در وى ( 8 ) - ب : - البتّه ( 9 ) - ب : اين است ( 10 ) - ت : بلك ( 11 ) - ب : مرد خردمندى ( 12 ) - ب : بچه ( 13 ) - ب : - حال ( 14 ) - ب : تمامى بار را به گردن او كنى ( 15 ) - ب : او را با خود ( 16 ) - ب : - كار ( 17 ) - ب : - فى الحال