مؤلف مجهول

320

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

فصل دوازدهم چون حضرت « 1 » شيخ ابو سعيد قدس الله سره العزيز « 2 » در مسند خلافت بنشست ، روز چهلم در صدد « 3 » آن شد كه در حق شيخ خود طبخى كند و ختم قرآن فرمايد . خبر به درويشان فرستاد . درويشان على قدر حال اسباب آوردند . شيخ ابو سعيد به يكى از درويشان فرمود كه : اى درويش ! برو به فلان كوه ، كه آنجا شيريست « 4 » ، بگو كه مرا ابو سعيد بر تو فرستاد « 5 » از براى آنكه از جانوران وحشى مأكول اللحم « 6 » آن مقدار كه به مصلحت ما كفايت كند گرفته فرستد . درويش به اشارت شيخ ابو سعيد رو به راه كرد « 7 » . به خود گفت : اين عجب است كه حكم و فرمان شيخ ابو سعيد را وحوش قبول كنند ! مگر اين خاصيت در آن شير باشد ؟ اين مىگفت و راه مىرفت . شب در ميان رسيد ، ديد كه در دامنهء كوهى شيرى افتاده است . ترسى در دل و وهمى در جان اين درويش افتاد . خواست كه بازگردد . شير سر برداشت و به زبان آمد و گفت : اى درويش ! براى چه آمده بودى ، و چرا برمىگردى ؟ درويش گفت : اى شير ! پيش تو آمده بودم ، از ترس برگشتم . شير گفت : اى درويش ! بيا كه من آدم‌خوار نيستم ، بر پشت من بنشين . درويش بر پشت شير بنشست . شير او را گرفت و روان شد و به بيشه رسيد و فريادى كرد . زمانى بود از هر طرف جانوران وحشى خيل خيل پيدا شدند همه مأكول اللحم . و شير به درويش اشارت كرد . درويش از پشت شير فرود آمد . دست در پشت هريك زد . هركدام « 8 » كه فربه بود بربست بشمار تا پنجاه . آنگاه شير باز اشارت كرد . درويش دست بازداشت . شير باز اشارت كرد « 9 » كه سوار شو . درويش بر پشت يكى ازين وحوش سوار شد و شير همهء اين‌ها « 10 » را پيش انداخت و روان شد . به در دروازه رسانيد « 11 » و بازگشت . درويش به حوالهء خليفهء خود اين همه وحوش را به در خانقاه « 12 » رسانيد . مردم شهر در تعجب شدند و به خليفه از سر اعتقاد بستند و گرويدند . شيخ ابو سعيد فرمود : اى درويشان ! همه را ذبح كنيد . فى الحال ذبح كردند و پختند و مردم شهر را طلب نمودند . چون مجلس سرانجام يافت ، خليفه شيخ ابو سعيد از مجلس برخاست « 13 » ( و ) درصدد « 14 » خادمى شد ، ديد كه شيخ عباس قدس الله سره العزيز و رحمة الله و بركاته در سر سفره حاضر آمده است . شيخ ابو سعيد گفت : الحمد لله « 15 » ! شيخ حاضر آمده است ، غالبا اين طبخ مقبول حضرت « 16 » او شده است . به شوق خادمى كرد . آن روز تا به شام خادم بود و

--> ( 1 ) - ب : - حضرت ( 2 ) - ب : - قدس الله سره العزيز ، ت : - الله ( 3 ) - ب : در سدد ( 4 ) - ب : شير نريست ( 5 ) - ب : كه ابو سعيد مرا به تو فرستاد ( 6 ) - ب : - مأكول اللحم ( 7 ) - ت : رويه راه كرد ( 8 ) - ب : - هر ( 9 ) - الف ، ب : - كرد ( 10 ) - ت : آنها ( 11 ) - ب : رسيد ( 12 ) - الف : خانه قاه ( 13 ) - ب : - از مجلس برخاست ( 14 ) - ب : سدد ( 15 ) - ب : + كه ( 16 ) - ب : - حضرت