مؤلف مجهول
303
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
يابند ، زيراكه « 1 » عند الشرع اين امور بدعت است ، و بدعت از نامشروعات است . شيخ خادم را فرمود كه : مطبخ را معمور دار . خادم به فرمان شيخ درصدد طبخ شد . شيخ را به نور ولايت معلوم شد كه اكابر نزديك رسيدند « 2 » و هنوز ماحضر دور . شيخ گفت : بعد از آمدن ايشان بلا تأخير ماحضر بايد آورد ، الآن ماحضر پخته نى ، چه بايد كرد ؟ به خود گفت : به از آن نيست كه اكابر را در راه زمانى باز داريم ؟ در پيش شيخ تخم خربزهاى افتاده بود « 3 » به دست مبارك خود گرفت و به جانب مدخل « 4 » برتافت . اين تخم به پاى اسب قاضى رسيد . پاى اسب قاضى بشكست . اين « 5 » را همراهان قاضى ديدند و مشاهده كردند كه تخم خربزه ( اى ) « 6 » رسيد و پاى اسب قاضى « 7 » شكست . الآن قاضى را اسب ديگر نبود ، پياده ماند . اسب يكى ازين محتسبان را سوار شد . و به ياران خود گفت : اى ياران ! بازگرديم بهتر باشد ، زيراكه « 8 » پيش از آنكه به نظر آن مرد برسيم اينچنين « 9 » آسيب به ما رسيد ، مبادا كه « 10 » پيش او رويم بيشتر ازين تشويش عارض شود و بىعلاج گرديم . اين خود مقرر است كه باطن شيخ اين كرده ، و الا از تخم خربزه پاى اسب شكستن عجب « 11 » است . الحمد لله ! كه به پاى اسب خورد . اگر به صاحب اسب خوردى چه امكان داشتى كه زنده بماندى ؟ يكى ازين محتسبان گفت : اى قاضى ! اگر بازگردى « 12 » هم همين حال دارد ، مناسب آن است كه پيش شيخ به روى و عذر تقصير خود گويى و همين اسب را به شيخ « 13 » نيازكشى « 14 » ، آنگاه بازگردى بهتر باشد . اين سخن را همه مصلحت ديدند و گفتند : خوش گفت . و نرمنرم به پاى اسب لنگ مىآمدند تا به در خانقاه شيخ رسيدند و توقف كردند ، تا آنكه دستور شود . درويشان از آمدن آنها و از توقف كردن ايشان بر در خانقاه شيخ را خبر كردند « 15 » . شيخ برخاست و « 16 » هفت قدم استقبال كرد و به خانقاه آن جماعت را « 17 » درآورد . در صدر مجلس قاضى بنشست « 18 » و شيخ در پهلوى آستانه قاعد گشت « 19 » . بهفور « 20 » ماحضر حاضر ساختند ، و شيخ در مقام سخن شد و از واقعهء سابقه اشارت فرمود . قاضى مرد فاضل بود و عارف ، از رمز شيخ دانست كه اين كرامت از جهت عدم پختن ماحضر بوده است . بعد از تناول « 21 » طعام ، حضرت شيخ در تبديل صورت خود سعى كرد و در همان مجلس هفتاد نوع صورت به چشم قاضى نمودار ساخت . قاضى حيران شد . بعده شيخ « 22 » گفت : اى قاضى ! كدام صورت را خواهى
--> ( 1 ) - ب : زيراك ( 2 ) - ب : نزديك آمدند ( 3 ) - ت : استاده بود ( 4 ) - ب : مطبخ ( 5 ) - ت : + حال ( 6 ) - ب : + بر پاى قاضى ( 7 ) - ب : - قاضى ( 8 ) - ب : زيراك ( 9 ) - ت : + نتيجه ( 10 ) - ت : + اگر ( 11 ) - ب : محال ( 12 ) - ب : بازگرديم ( 13 ) - ب : - به شيخ ( 14 ) - ب : نياز كنى ( 15 ) - ت : خبر دادند ( 16 ) - ب : - برخاست و ( 17 ) - ب : - آن جماعت را ( 18 ) - ب : قاضى در صدر مجلس بنشست ( 19 ) - الف : آستانه بنشست ( 20 ) - ب ، ت : بالفور ( 21 ) - ب : + كردن ( 22 ) - ب : - شيخ