مؤلف مجهول
297
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
شيخ قدس الله « 1 » سره العزيز اين همه نقود كه از سلطان رسيد در همان مجلس به اهل مجلس طفيل كرد ، و از آن دانه ( اى ) قبول نكرد . ازبسكه حضرت سلطان تكليف كرد ، رو پاكى از خاطر حضرت سلطان قبول كرد . بعد از انقضاى مجلس حضرت شيخ كتاب خود را همان روز به جميع اولياى ربع مسكون گذرانيد . اولياء همه تحسين كردند و به رجال الغيب نمود . آنها نيز مسلم داشتند . اما « 2 » يكى از ميان رجال الغيب گفت : اى برهان الدّين ! نيك فرموده ( اى ) ، اما يك چيزى « 3 » نوشتنى بود او را « 4 » ترك كرده ( اى ) . مصلحت در آن بود كه نوشته شدى . حضرت گفت : آن چه چيز بود ؟ آن بزرگوار گفت : او آن است كه در آخر كتاب خود بايستى نسب خود را نوشتى تا مردم از نسب تو خبردار شدندى . حضرت شيخ گفت : چه مصلحت است كه از نسب گويم ؟ هيچكس از نسب خود نگويد . مرد آن است كه از حسب خود گويد . و ما اهل حسبيم به نسب چه كار داريم ؟ ديگرى از رجال الغيب « 5 » گفت كه « 6 » : اى شيخ ! اين مرد نيك فرمود ، زيراكه پوشيدن نسب اهل را نيك نيست ، به تخصيص سادات را ، زيراكه اگر نسب ايشان پوشيده باشد ، مردم ندانند و بىادبانه پيش آيند در بزه افتند ( و ) اين كس نيز بزهمند شود « 7 » . اين خود معلوم است كه ديده و دانسته مسلمانى را در بزه افكندن بزه است ، و خود را هم خارج ساختن از نسب بلاسبب به مضمون « 8 » حديث نبوى صلى الله عليه « 9 » و سلم چگونه بود ، چنان كه فرمود : الداخل فينا بلا نسب و الخارج عنا بلاسبب معلون فى الدنيا و الآخرة 66 ، پس بىسبب چرا بايد اخفاء نسب كردن « 10 » . اين بار « 11 » شيخ بيچاره شد و جواب موجه نيافت . در برابر گفت : اى بزرگوار ! مرا علم از نسب خود نيست ، چگونه اثبات كنم ؟ ديگرى ازين ميان گفت : اى شيخ ! « 12 » من نسب ترا نيكو مىدانم . شيخ گفت : فرماى ! تا بنويسم . آن بزرگوار گفت : برهان الدّين ابن جلال الدّين ابن اشرف الدّين ابن ضياء الدّين ابن علاء الدّين ابن برهان الدّين ابن قاسم ابن هاشم ابن طاهر ابن امير حسين مدنى قدس الله تعالى اسرارهم ، و روح الله ارواحهم . به اين ترتيب ادا نمود . شيخ گفت : اى بزرگوار ! « 13 » من چه كسم كه به اين جماعت خود را نسبت كنم « 14 » ، زيراكه امثال ما مردم بىنام و نشان بهتر . هرچند آن جماعت اهتمام كردند كه به آخر كتاب الحاق كن ، شيخ قبول نكرد . از آن است كه حضرت شيخ قدس الله سره العزيز در آخر
--> ( 1 ) - ب : - الله ( 2 ) - ب : - اما ( 3 ) - ب : چيز ( 4 ) - ب : - او را ( 5 ) - الف : - الغيب ( 6 ) - ب : - كه ( 7 ) - ب : نيز در بزهمند افتد ( 8 ) - ب : + و كلام مصطفوى عليه شرائف التحيات الابدى و لطائف التسليمات السرمدى ( 9 ) - ب : + و على آله و اصحابه ( 10 ) - ب : چرا بايد نسب اخفا كردن ، ت : چرا اخفاء نسب بايد كردن ( 11 ) - ب ، ت : و دين مرتبه شيخ ( 12 ) - ب : - بزرگوار ( 13 ) - ب : - اى بزرگوار ( 14 ) - ب : نسبت دهم