مؤلف مجهول

283

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

نسبت به اولياى خداى تعالى بىادبى كند اين مقرر است كه مردان خدا چيزى كه از عهدهء آن « 1 » نتوانند برآمدن « 2 » هرگز نگويند . محتسبان گفتند : « رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا » [ الاعراف : 23 ] ! برگشتيم و توبه كرديم ، كه من بعد اين نوع چيزها « 3 » را دربارهء همچو مردم عزيز تصور نكنيم و خيال نبنديم . اى قاضى ! علاج اين چيست ؟ قاضى گفت : اى ياران ! علاج اين آن كس كند كه از نفس گيراى او اين شده است . چون دو روز برين گذشت ، محتسبان پيش قاضى باز جمع « 4 » آمدند و گريه و زارى آغاز كردند كه « 5 » : اى قاضى ! عرض تقصير اين جماعت كه محتسبانند بايد كه به حضرت شيخ تو بكنى ، و الا مايان از پيش خود چگونه توانيم كردن « 6 » ، كه اين عذر بدتر از گناه است . قاضى ، التماس محتسبان را قبول كرد ، و به نياز « 7 » تمام پيش شيخ آمد و محتسبان را از گردن بربست و پيش حضرت شيخ قدس الله سره العزيز درآورد ، و عذر تقصير كرد ، و نذر بسيار كشيد ، و شفاعت كرد و گفت : اى بزرگوار ! جريمهء اين مجرمان را به لطف عميم خود درگذران ، كه بىادبانه پيش تو درآمده بوده‌اند ، و بىتحقيق و بىطلب تأويل اين نوع گستاخى كرده‌اند ، و سزاى خودها را يافته‌اند ، و رسواى خلق شده‌اند ، و غافلان متنبه گشته‌اند . و اين هم معلوم است كه تو دريايى و اين‌ها نجاست « 8 » ، و دريا به نجاست نجس نگردد . اين سخن قاضى به شيخ موجه افتاد كه شيخ را ازين فعل خود پشيمانى بود . گفت : اى قاضى ! از روى تو از تقصير اين جماعت گذشتم و عفو كردم ، « 9 » من بعد اين فعل درباره اين نوع مردم نكنند . محتسبان به گريه « 10 » گفتند : اى شيخ ! تالله كه من بعد اين نكنيم . شيخ دو دست برداشت و فاتحه در حق اين جماعت خواند . به‌فور « 11 » دستهاى ايشان فرمان داد ، اما دستهاى فرماندار ايشان بىفرمان شد . آنگاه « 12 » حضرت در مقام نصيحت شد و گفت : اى قاضى و محتسبان ! بدانيد و آگاه باشيد ! و نپنداريد كه غياث الدّين از سر جهل و نادانى اين‌چنين « 13 » حرف مىگويد . چه كار كند كه از سر بىاختيارى و غلبات شوق ، لا بد اين كلمه به زبان او « 14 » جريان مىكند ؟ اما بىتأويل نخواهد بود ، معذور بايد داشت اگرچه به ظاهر شريعت كفر گويند ، اما اهل طريقت اين نوع مردمند كه سخن از جاى ديگر مىگويند و لقمه از خوان « 15 » ديگر مىخورند . پس به ظاهر سخنان اين طايفه نبايد معترض شد . شخصى درين مقام بر پاى شد و گفت : اى بزرگوار ! چه باشد

--> ( 1 ) - ب ، ت : او ( 2 ) - الف : برآمدند ( 3 ) - ت : خبرها را ( 4 ) - ب : - جمع ( 5 ) - ب : آغاز كردند و گفتند اى ( 6 ) - ب : خود نتوانيم كردن ( 7 ) - ب : و به نيازمندى تمام ( 8 ) - ب : + اند ( 9 ) - ب ، ت : + اما ( 10 ) - ب : - به گريه ( 11 ) - ب ، ت : بالفور ( 12 ) - ب : بعد از آن ( 13 ) - ب : همچنين ( 14 ) - ب : - او ( 15 ) - ت : خان