مؤلف مجهول
273
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
قطب « 1 » مىگفتند ، و يكتن درويش ديگر « 2 » كه نام او سعد بود و استعداد قطبيت پيدا كرده بود ، در ملازمت حضرت شيخ « 3 » . شيخزاده « 4 » آن هر دو را از پيش « 5 » خود دور نفرستاد ، تا طريق سلوك و آداب طريقت از ايشان بياموزد ، لا بد درويش قطب و درويش سعد « 6 » در ملازمت پيرزاده خود مىبودند ، و طريق سلوك و آداب طريقت بر وى تعليم مىكردند و تربيت نيز . مدت پنج سال برين گذشت . و سن او به بيست و شش « 7 » رسيد و كار او از همه درويشان درگذشت من كل الوجوه ، و استحقاق خلافت پيدا كرد ، و استعداد مريدپرورى حاصل ساخت . روزى نشسته بود كه حضرت خواجهء زندهدلان پيش وى آمد و گفت : اى عبد الوهاب ! بدانكه پدرت از مصاحبت خضر به مقصود رسيده بود اما تو او را كم « 8 » ياد مىكنى . خواجه در برابر گفت : اى بزرگوار ! هنوز قابليت خود را در آن مرتبه نمىبينم كه آن جناب را به زبان آرم « 9 » تا حضرت به سروقت اين بندهء بىاستعداد تشريف آرد . نام بزرگ آن حضرت را به زبان آوردن عين گستاخى است . حضرت خواجه را از اين سخن او خوش آمد و گفت : اى فرزند ! بدانكه خضر ، محض از براى كمكاران است و فروماندگان بىمايه به تخصيص به نسبت تو كه حق دوستى پدرت در ميان است . پيرزاده عبد الوهاب گفت : اى بزرگوار ! اشتياق ملازمت و آرزوى ديدار آن حضرت از حد بيرون است ، اما نمىدانم آن حضرت را مقام مقررى كجا باشد ؟ ترسم كه سرگردان شوم . حضرت خواجه عليه الصلاة و السلام « 10 » فرمود كه : اى عبد الوهاب ! او را مكان معين نيست « 11 » هرجا كه خواهى حاضر آيد . اين بشنيد و از اين حكايت « 12 » پى برد كه حضرت خواجه همين است . بهفور « 13 » برخاست و چنگ در دامن آن حضرت بزد ، و روى خود بر كف پاى او بسود ، و گريه آغاز كرد و گفت : اى بزرگوار ! به حق دوستى كه در ميان پدر من و ذات پاك تو بوده است ، چنين ضايعم مگذار ! حضرت خواجه فرمود : اى فرزند ! برخيز كه از براى همين مصلحت آمدهام كه به تو نظر كنم . چون « 14 » اين « 15 » بشنيد خوشحال شد . بهفور « 16 » برخاست و بر پاى ايستاد . حضرت خواجه عليه السلام « 17 » به فاتحه خواندن مشغول شد و خواجه « 18 » عبد الوهاب به آمين دست برداشت . حضرت خواجه ده فاتحه پىدرپى در حق او بخواند و
--> ( 1 ) - ب : - قطب ( 2 ) - ب : - ديگر ( 3 ) - ب : - شيخ ( 4 ) - ب : + خود بودند ( 5 ) - ب : ملازمت ( 6 ) - ب : بياموزد و ايشان در ( 7 ) - الف : بيست و هفت ( 8 ) - ب : كم او را ( 9 ) - ب : بر زبان آرم ( 10 ) - ب : عليه السلام ( 11 ) - ب ، ت : + اما ( 12 ) - ب ، ت : - و از اين حكايت ( 13 ) - ب ، ت : بالفور ( 14 ) - ب : - چون ( 15 ) - ب : + سخن ( 16 ) - ب ، ت : بالفور ( 17 ) - ب : - عليه السلام ( 18 ) - ب : مير