مؤلف مجهول
266
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
اى فرزند ! از دشمنان دنيا من وجهى خلاص شدى ، ديگر ترا فكر آخرت بايد كرد ، چونكه عاقبت بايد رفت « 1 » . اى فرزند ! بدانكه آدمى هرچه كردى ، كردى ! اگر مرگ در قفا نبودى سهل ، و عمر پنجروزه كه به آن اين همه مغرور و فريفته شوى ، و به وسوسهء شيطان رجيم « 2 » آواره گردى ، و عمر به غفلت گذرانى ، ازينجهت از آفريدگار خود دور افتى ، و از شفاعت من محروم شوى و مستحق دوزخ و عذاب اليم گردى ، و نترسى كه روز قيامت آمنا به و صدقنا بعد از دو گروه طايفه اغنيا را پرسند ، و آخر به دوزخ فرستند ، هرچند « 3 » كه سخى و جوانمرد باشد « 4 » كه سخاء ايشان به نيت جود و كرم « 5 » باشد . سبب درين آن است كه به لعنت كردهء خداى تعالى دوستى كردهاند و حق عبوديت را گذاشتهاند . حق عبوديت آن است كه به دوستان معبود دوست بايد بود ، و به دشمنان او « 6 » دشمن . هركه برعكس كار كند ، لاجرم مردود گردد . اين بگفت و غايب شد . شيخ به خود آمد ، ديد كه هيچكس نيست . گفت : اللهم صل على سيدنا محمد و على آل محمد و بارك و سلم « 7 » . بهفور « 8 » برخاست و طهارت كرد ، و دو ركعت نماز شكرانه گذارد ، و بر احوال گذشتهء خود پشيمان شد ، و بر كردار سابقهء خود تأسف خورد و ندامت كرد ، و از كردههاى خود بيزارى خواست و توبه كرد و به خداى تعالى بازگشت . فى الحال از خانه بيرون آمد . فقرا و مساكين جوار خود را و يتيمان و مظلومان و ضعيفان را طلب نمود ، و در خزينهء باقيه « 9 » را بگشود ، و بفرمود كه : اى فقيران ! بگيريد آنچه مىبايد . در طرفة العين خزينه را برهم زدند . بعده گفت : اى فقيران ! خانهء مرا نيز تاراج بكنيد و خود بيرون ايستاد و فرمود خانه را تاراج كردند . آنگاه خرقهء سياهى در بر كرد و كلاه نمدين بر سر كرد ، و عصايى به دست گرفت و راه مكه اختيار كرد و مىرفت . ناگاه « 10 » به خاطرش رسيد كه خواجه قيام الدّين كه قطب زمان بود ملازمت كند ، آنگاه متوجه مكه شود . و به ملازمت خواجه رفت . خواجه از دور ديد كه خواجه عبد الرحمن طبيب مىآيد . خادم را فرمود كه : ما حضر آماده كن . چون « 11 » خواجه رسيد ، حضرت خواجه قيام الدّين استقبال كرد . يكديگر را مصافحه كردند . حضرت خواجه قيام الدّين پرسيد « 12 » : اى خواجه ! ديگرگون مىبينمت ، حال چيست ؟ به همين مقدار پرسش خواجه عبد الرحمن گريان
--> ( 1 ) - ب : عاقبت رفتنى است ، ت : عاقبت بايد رفتنى است ( 2 ) - ب ، ت : لعين ( 3 ) - ب : - هرچند ( 4 ) - ب : باشند ( 5 ) - الف ، ب : جواد و كرم ( 6 ) - الف ، ب : - او ( 7 ) - ب : سيدنا محمد و آله و بارك و سلم ( 8 ) - ب ، ت : بالفور ( 9 ) - ب ، ت : باقى ( 10 ) - ت : - ناگاه ( 11 ) - ب : - چون ( 12 ) - ب : پرسيدند كه