مؤلف مجهول

232

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

بودم ، و صد شاگرد آن « 1 » نوع بود كه مذكور شد . و ليكن از علم « 2 » حال بىخبر بودم ، و به مولويت خود مغرور بودم « 3 » و به سبب علم خود متكبر ، به نوعى كه هيچ‌كس در نظر من در خورد خسى در نمىآمد . آخر همان علم به من خصم شد . كسانى بودند در زمان من كه علم اندك داشتند و حلم « 4 » بسيار و قناعت بىشمار و سخاوت وافر و به صورت صوفيه موصوف « 5 » . در نظر خود بسى حقير مىداشتم و سهل مىانگاشتم و منكر « 6 » بودم ، و حال آنكه از دار الفناء به دار البقاء كه آمده‌ايم ، به ده‌چندان من مرتبه دارند . اى مولانا ! آنكه فرموده‌اند كه : العلم عز الدنيا و شرف الآخرة علم باعمل بوده است . واى بر حال آن عالم كه علمش كثير بود و عملش قليل ! اى مولانا ! اگر هوش دارى و آبروى آخرت خواهى به علم فقط اكتفا مكن و عمل در كار دار . اين بگفت و غايب شد . مولانا را ازين سخنان شورى در دل افتاد و بسى پريشان‌حالى دست داد . به خود گفت : اى فلانى ! هيچ مىدانى كه قصه چيست ؟ و حال چگونه است ؟ بدانكه اين تنبيه عظيمى بود كه بر تو واقع شد . من بعد در فكر كار خود باش و مصلحت آخرت خود مىكن « 7 » . اين بگفت و متألم به خانهء خود آمد و گوشه اختيار كرد . و قناعت شعار خود ساخت . و رياضت پيشه « 8 » كرد و مجاهده پيش گرفت . اما درس علم « 9 » ظاهرى را هم ترك نكرد ، به نوعى كه روزانه به درس مشغول شد و شبها به رياضت . چون شش ماه بر اين برآمد ، « 10 » در مطالعهء خود سستى يافت . شبى به حق سبحانه و تعالى ناليد و زاريد كه : پاكا و پروردگارا ! چون در مطالعهء خود سستى مىبينم ، درس گفتن من چگونه بود ؟ مبادا كه خطايى رود . ساعتى برين گذشته بود ، پيرمردى به خلوت بزرگوار درآمد و گفت : السلام عليك يا مولانا ! بزرگوار بر پاى برخاست و گفت : عليك السلام ! و تعظيم كرد . و مصافحه بينهما واقع شد . بعد از آن پير پرسيد كه : اى مولانا حال چيست ؟ بزرگوار گفت « 11 » همين است كه مىبينى . آن پير گفت : دل‌تنگ نباشى از رفتن علم خود ؟ بزرگوار گفت : اى پير ! آن مقدار نى ، اما اين مقدار به خاطرم رسيد كه جماعتى كه پيش من استفاده مىكردند ، اين زمان نسبت آنها را قوىتر از خود مىبينم . اين اندك تفاوت مىكند به نفس . آيا حكمت خداوندى چه باشد كه به يك‌بارگى از من اين صفت بر طرف شد ؟ پير گفت : اى مولانا ! غم مخور كه آن علم كسبى بود كه داشتى ، « 12 » اكنون علم كشفى مىخواهند كه « 13 » به تو كرامت كنند . « 14 » به كدامين راضى ؟ مولانا گفت : اى بزرگوار ! اگر آن ميسر شود اين چرا بايد ؟

--> ( 1 ) - ب : اين ( 2 ) - ب : عالم ( 3 ) - ت : - بودم ( 4 ) - ب : عمل ( 5 ) - ب : - موصوف ( 6 ) - ب : متكبر ( 7 ) - ب : بكن ( 8 ) - ت : + خود ( 9 ) - ت : - علم ( 10 ) - ب : برين گذشت ( 11 ) - ت : + حال ( 12 ) - ب : بود دانستى ( 13 ) - ب : - كه ( 14 ) - ب : كرامت كند