مؤلف مجهول
218
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
[ باب نوزدهم در تذكرهء احوال شيخ با انصاف شيخ ضياء الدّين صراف قدس الله تعالى روحه ] باب نوزدهم در تذكرهء احوال شيخ با انصاف ، و غوامض را « 1 » كشاف ، و اشرف « 2 » اشراف ، و مظهر الطاف ، و لايق اوصاف ، شيخ شهر و عزيز بلد ، شيخ ضياء الدّين صراف قدس الله تعالى روحه و رحمة الله تعالى عليه ، كه مردى بود داناى روزگار و زيرك « 3 » دهر و منصف شهر . و زهد قوى داشت . و مرتكب جميع امر مشروع ، و مجتنب از مطلق نامشروع . و قانون شرع را « 4 » من كل الوجوه در جميع اوقات مرعى مىداشت ، به نوعى كه اگر اثرى « 5 » از امور « 6 » نامشروعه در جايى شنيدى و يا ديدى احتساب كردى . اما در اوايل حال ، وزير پادشاه بلخ بود و مقرب ، و وزارت او به واسطهء جوهرشناسى بود . و جوهر به غايت نيك مىشناخت . منقولست كه روزى به پادشاه شخصى لعل پرچه آورد و تحفه كرد « 7 » . در آن حال شيخ حاضر نبود ، اما صرافان ديگر بودند . پادشاه گفت : اى صرافان ! برين لعل بها نصب كنيد « 8 » . صرافان گفتند « 9 » : اى پادشاه عالميان ! بهاء اين لعل خراج « 10 » يكماههء بلخ است . پادشاه گفت : ضياء الدّين را هم طلب كنيد تا او هم ببيند « 11 » آنگاه بها تعيين يابد . رسول فرستادند و او را طلب كردند . بفور « 12 » شيخ حاضر شد . پادشاه اين لعل به دست او داد و گفت : اى ضياء الدّين ! صرافان اين لعل را اين مقدار بها كردند ، تو چه مىگويى ؟ شيخ ملاحظه كرد و گفت : اى پادشاه ! اين سنگ پرچه نيك سنگ پرچه است ، اما عيب ناك است . پادشاه و صرافان گفتند : چه عيب دارد ؟ شيخ گفت : عيبش آن است كه كرمك سبزى در درون وى مخلوق است و برگ علفى در دهن دارد . اگر اين عيب نداشتى خراج يكسالهء شهر بلخ نيمبهاى او بودى . پادشاه را ازين سخن تعجب آمد و گفت : اى ضياء الدّين ! چه حكايت است كه مىگويى ، كرم در درون سنگ چه مىطلبد ؟ و صرافان هم اين گفتند . مناقشه در ميان افتاد « 13 » . ضياء الدّين گفت : اى ياران محل مناقشه نيست « 14 » . اگر باور نداريد سنگ را بشكنيد ، اگر كرم « 15 » ظاهر نشود من ضامن به قيمت اين سنگ ، و بعد از آن بكشيد « 16 » كه خون خود بحل كردم . من اگر « 17 » از جان خود گذرم ، شما كه پادشاهيد از سر يك پرچه سنگ نتوانيد گذشتن ؟ كه صد هزار اين نوع سنگ پرچه در خزينهء پادشاهى است به دولت شما ، يا بر خزينهء شما چه نقصان كند ؟ آخر الامر به سخن شيخ اين لعل را بشكستند . فى
--> ( 1 ) - ب : - را ( 2 ) - ت : اشراف ( 3 ) - ب : بزرگ ( 4 ) - ت : - را ( 5 ) - ب : اكثر ( 6 ) - ت : - امور ( 7 ) - ب : لعل بر وجه تحفه كرد ( 8 ) - ب : بها مانيد ( 9 ) - ت : - صرافان گفتند ( 10 ) - الف : بهاء ( 11 ) - الف : بو بيند ( 12 ) - ب ، ت : بالفور ( 13 ) - ب : - افتاد ( 14 ) - ب ، ت : - اى ياران . . . نيست ( 15 ) - ب : - كردم ( 16 ) - الف : بكشندم ( 17 ) - ت : - اگر