مؤلف مجهول
114
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
مسافرت از براى اين اختيار كرديد . رياضت و مشقت راه « 1 » از بهر همين كشيديد ، و زهر مجاهده چشيديد . اهل دنيا منكر شوند . فرشتگان گويند كه « 2 » : دنيادار بوديد يا نى ؟ بيچاره شوند و گويند : آرى : فرشتگان گويند : اين همان دنياست كه شمايان را سرگردان داشت . آن زمان تأسف كنند و ندامت خورند ، هيچ سود نكند . نصيب درويش آنست كه به اينچنين عجوز مكاره فريفته نشود ، و از آخرت دور نيفتد . و « 3 » از پس اين حديث بزرگوار اين حديث مىخواند و تفسير مىكرد . قال النبى عليه الصلاة و السلام : « 4 » الاحسان ان تعبد الله كانك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك 31 ، يعنى حق عبوديت در عبادت آنست كه پرستى حق سبحانه و تعالى را ، گويا كه « 5 » مىبينى او را . پس « 6 » اگر نباشى تو بيننده او را ، پس به درستى كه حق سبحانه و تعالى مىبيند ترا . غرض آن بزرگوار از اجراى « 7 » اين حديث در مجلس اين بود كه لايق و مناسب به حال عابد آنست كه اول بار معبود را حاضر و مشاهد ملاحظه كند آنگاه به عبادت مشغول شود ، تا عبادت وى بر وجه كمال واقع « 8 » شود . زيراكه اگر خواجه حاضر است ، بنده در خدمت « 9 » استوار است تا خطايى نكند و مقهور نگردد . و اگر خواجه غايب است بنده در خدمت نه آن مقدار سعى كند « 10 » كه خواجه حاضر است . على هذا القياس در خواجهء حقيقى . روزى بزرگوار نشسته بود كه درويشى از در درآمد و سلام كرد . و بزرگوار جواب سلام داد و گفت : پيش بيا و بگوى ! آن درويش گفت : اى بزرگوار ! مرا مسئله ( اى ) مشكل است حل آن مىخواهم . خواجه گفت : بگوى ! درويش گفت : اى خواجه ! درويشى چيست ، و درويش كيست ؟ بزرگوار گفت « 11 » : درويشى ترك دنيا كردن است « 12 » ، و ما سوى الله را معدوم انگاشتن ، و درويش آنست كه قطع تعلقات كند ، و از حوادث روزگار چشم پوشد ، و از جفاى مردم ظاهر باك ندارد همچنانكه منقولست از حضرت سلطان العارفين و برهان المحققين بايزيد بسطامى قدس الله تعالى روحه « 13 » كه روزى به راهى مىرفت ، درويشى در سر راه ايستاده بود ، و جمعى در پيش آن درويش ايستاده بودند ، درويش به يكى ازين « 14 » جماعت چند پولى « 15 » داد و گفت : اى فلانى « 16 » به گردن آنكس كه مىرود مشتى بزن ! آن نابكار به سخن اين درويش مشتى به گردن آن حضرت بزد ، « 17 » نگاه نكرد . ديگرباره و ديگرباره
--> ( 1 ) - ب : مشقت را از ( 2 ) - ب : - كه ( 3 ) - ب : - و از . . . نيافتند و ( 4 ) - الف : عليهم ، ت : عليه السلام ( 5 ) - ب : تو ( 6 ) - ت : + به درستى كه ( 7 ) - ب : ايراد ( 8 ) - ب : - واقع ( 9 ) - ب : + او ( 10 ) - ب : در خدمت آن مقدار سعى نكند كه ( 11 ) - ب : فرمودند ، ت : فرمود ( 12 ) - ب : - است ( 13 ) - ت : قدس الله سره العزيز ( 14 ) - ت : اين ( 15 ) - ب : فلسى ( 16 ) - ب : فلان ( 17 ) - ب : + تا