مؤلف مجهول

80

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

گفته‌اند : از درون شو آشنا و وز برون بيگانه‌وش * اين‌چنين زيبا روش كم مىبود اندر جهان غرض من درويش از آراستن ظاهر به اين نوع كه مىبينى آنست كه كس نداند و نشناسد كه من كيستم ، و كار من چيست . بدانكه درويش آنست كه جز خداى او را كس نداند . اگرچه من به اين نوعم به ظاهر ، و ليكن در باطن به‌جز از ذكر خداى تعالى در دل من نگذرد . دلم را جدايى « 1 » مباد از خدا * دگر هرچه پيش آيدم شايدم اگرچه بعضى گفته‌اند : الظاهر عنوان الباطن 22 ، اين در بعضى صور « 2 » است . شبى در در پادشاه افتاده بود « 3 » كه نيم‌شب پادشاه از براى تفحص حال بعضى « 4 » از خادمان بيرون رفت ، ديد كه همه غرق خوابند غير از بزرگوار كه آن حضرت در روى مصلى به عبادت حق سبحانه و تعالى مشغول است ، و الآن ساجد است و مناجات مىكند . پادشاه آهسته بر سر او « 5 » رفت و گوش انداخت . بزرگوار اين مىگوييد « 6 » كه : كريما و رحيما ! من درويش را در خاك مذلت افكنى و پادشاه را در سرير سلطنت ! چه بودى اگر هر دو يكرنگ بوديمى ؟ ترا خود اين معلوم بود كه مقصود من ازين « 7 » ملازمت آن بود كه پادشاه مردى بود لايق به درگاه تو ، به اين نوع به دست آيد و به درگاه تو ببرم ، ميسر نشد ، اكنون خلاصى « 8 » مىخواهم نجاتم بده « 9 » . چون پادشاه اين بشنيد بدحال شد . به خود گفت : اى فلانى ! اين چه انصاف است كه مردم در دعاى خير تو كوشند « 10 » و تو در شر مستحكم باشى ؟ بيا از سر اين جاه و سلطنت ناپايدار بگذر ، كه تا اين زمان در جاه و سلطنت بودى كارت به كجا رسيد كه من بعد به جايى رسد « 11 » ؟ اين بگفت و برگشت و به خلوت خود رفت . تا روز به گريه و زارى بود . على الصباح پادشاه بزرگوار را پيش خود طلبيد و گفت : اى بزرگوار ! مرا از شب باز سوزى در دل افتاده است كه شرحش در تحت تلفظ در نيايد ، مىخواهم كه ترك جاه و سلطنت كنم ، مصلحت چيست ؟ بزرگوار فرمود : چه شد ترا كه به اين مرتبه آمده ( اى ) ؟ پادشاه گفت : انصافم برين داشت . بزرگوار گفت :

--> ( 1 ) - ب : دلم جز خدايى مباد ( 2 ) - ب : صورت ( 3 ) - ب : شبى درويشان افتاده بودند كه ( 4 ) - الف ، ت : بعض ( 5 ) - ب : - او ( 6 ) - الف ، ب : مىگويد ( 7 ) - ب : از ( 8 ) - ب : خلاص ( 9 ) - ب : - نجاتم بده ( 10 ) - ت : كوشيد ( 11 ) - ب : به جايى خواهى رسيد