مؤلف مجهول
73
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
[ باب پنجم در تفسير احوال شيخ علامه حقهباز ، قدس الله سره ] باب پنجم در تفسير احوال « 1 » و تذكرهء اقوال ، و كيفيت اوضاع و اطوار شيخ بىنياز و پير سرفراز و عزيز « 2 » ملك حجاز ( و ) متهتك پرده راز « 3 » ، و نديم پادشاه مجاز ، شيخ بزرگ جميل شيخ علامه حقهباز ، قدس الله سره و رحمة الله تعالى عليه . حقهباز از براى آن گويند كه به شيخ « 4 » قدس الله تعالى روحه در عالم معنى حقه حواله شده بود كه « 5 » جميع امور غيبيه به فتح دهن او « 6 » بود ، يعنى هرگاه كه كار مشكلى در عالم معنى واقع شدى ، به مجردى كه دهن آن حقهباز كردى و در وى نظر انداختى فى الحال آن كار فتح يافتى . ازينجهت مشايخ رحمهم الله حضرت شيخ را حقهباز گفتند . مردى بود « 7 » سليم الحال ، و خجسته فال ، و نيكوخصال ، و حسن الفعال ، و در عالم معنى بىنظير و بىمثال ، و در كرامات و مقامات بر كمال ، به نان دهى معروف « 8 » و به خير و سخا مشهور و به مهم « 9 » سازى علم . اما در اوايل حال مردى بود آسوده از جميع حوادث روزگار و از تكاليف ديوانى ممتاز . در گوشه قناعت محفوظ و از خلق بىنياز . نه خلق را از وى بهرهاى ، و نه او را از خلق فايدهاى . از مرتبهء بلاغت تا سىوششسالگى به اين صفت بود كه نه او را از هيچكس خبرى ، و نه هيچكس را از وى اثرى . اما « 10 » در كرامات قوى بر نهجى كه در هرچه نظر انداختى آن نوع شدى كه او خواستى . روزى در كنج صومعه نشسته بود كه عالم ذوق بر وى غالب آمد . برخاست و به سماع مشغول شد . چندانى سماع كرد كه هوش بالكليه از وى زايل شد و بى خود گشت . و در عالم بيخودى از مربى خود ، كه حضرت موسى كليم الله باشد صلوات الله عليه و سلم ، حقه ( اى ) از زر حواله شد « 11 » . و آن رسول خود فرمود كه : اى علامه ! هوش دار ! كه اين به ظاهر حقه است ، اما در عالم معنى گنجينهء حقايق و خزينهء دقايق است ، كه در عمرهاى بسيار و سالهاى بىقياس و بىشمار به صد رنج و محنت و مشقت به دست آورده بودم ، كه جميع عالم ملك و ملكوت و عالم ارواح و غيرهم درين حقه محفوظ است . چنان كه حضرت سليمان را نگينى ميسر بود كه جميع امور ملك دنيوى و وحوش و طيور و انس و جن و باد و غيرهم در آن نگين مسخر بود « 12 » . به من حقه ( اى ) مسلم شده بود كه هرچند حال صعب واقع شدى و كار مشكل پيش آمدى سر اين حقه باز كردمى و در وى نظر
--> ( 1 ) - ب : + و تذكير ( 2 ) - ب : عارف ( 3 ) - ب : - و متهتك پرده راز ( 4 ) - ب ، ت : كه شيخ ( 5 ) - ب : - كه ( 6 ) - ب ، ت : دهن آن حقه بود ( 7 ) - الف : - بود ( 8 ) - ب : - معروف ( 9 ) - ب : و فهم ( 10 ) - ب : - اما ( 11 ) - ت : حواله شده بود ( 12 ) - ب : مسخر بودند