ياقوت الحموي ( مترجم : آيتى )

31

معجم الأدباء ( فارسي )

از همسايگان . گفتم : به درون آى . گفت : نخست چراغ را خاموش كن . من چيزى بر روى چراغ نهادم . مرد داخل شد و چيزى در كنار من نهاد و برفت . پرده از چراغ برگرفتم ، دستمالى گرانبها بود پر از انواع طعام و كاغذى كه در آن پانصد درهم بود ، زن را گفتم : كودكان را صدا بزن تا بيايند و بخورند . در همان روزها حاجيان خراسان مىآمدند ، فرداى آن روز كنار در نشسته بودم كه ساربانى با دو شتر بيامد كه بارشان درهم و دينار و ديگر متاع بود ، از خانهء ابراهيم حربى سراغ گرفت . گفتم : ابراهيم منم . بارها را بر زمين نهاد ، گفت يكى از مردم خراسان فرستاده است . پرسيدم . چه كسى ؟ گفت : مرا سوگند داده كه هيچ نگويم . ابو عثمان رازى [ 1 ] گويد ، كه معتضد خليفه براى او ده هزار درهم فرستاد . ابراهيم نپذيرفت ، آن مرد بار ديگر بيامد و گفت : امير المؤمنين مىگويد كه آن را ميان همسايگانت قسمت كن . ابراهيم گفت ما در همه عمر خويشتن را به جمع مال مشغول نكرده‌ايم چسان اكنون به قسمت كردن خود را مشغول داريم . به امير المؤمنين بگوى كه مرا به حال خود رها كند و گر نه از جوار او خواهم رفت . روزى دخترش از فقر شكايت كرد . ابراهيم گفت : در اينجا دوازده هزار جزء لغت و غريب حديث هست . هنگامى كه من مردم هر روز جزئى را به يك درهم به فروش . كسى كه دوازده هزار درهم داشته باشد چگونه شكايت كند ؟ ابو بكر شافعى [ 2 ] گويد كه ابراهيم حربى گفت : هرگز در برابر علمى كه به كسى مىآموختم مزدى نمىگرفتم تا روزى در كوچهء كبش بغداد از عباس بقال يك دانق و يك فلس كم طلبكار شدم . بقال گفت كه در سخاوت براى من حديثى بگوى ، گفتم حسن بى على ( عليهما السلام ) در اطراف مدينه مىگشت ، سياهى را ديد كه گرده‌اى نان داشت . خود لقمه‌اى مىخورد و لقمه‌اى به سگ مىداد . تا گرده به پايان رسيد . حسن ( ع ) از او پرسيد كه چرا نان خود به تمامى با سگ تقسيم كردى ؟ گفت : اين سگ مرا نگاه مىكرد و شرمم مىآمد كه حق او را بخورم . حسن گفت : غلام كيستى ؟ گفت : غلام ابان بن عثمان . پرسيد : اين باغ از كيست ؟ گفت : آن همو . حسن گفت : تو را سوگند مىدهم كه همين جا بمانى تا من بازگردم . پس برفت و غلام و بستان را خريد و نزد او آمد و گفت : اى غلام تو

--> [ 1 ] تاريخ بغداد 6 : 32 ، مقايسه شود با انباه الرواة 1 : 157 . [ 2 ] تاريخ بغداد : 6 : 34 .