الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )
96
علل الشرايع ( فارسي )
كه مرگ تو را تأخير ميانداخت و عمرت دراز ميشد و با ما زندگى مينمودى ، زندگى ما توأم با عيش و عشرت ميگرديد . آن حضرت ( بنا به خواهش ساره ) از خدا درخواست طول عمر نمود ، حق تعالى وحى نمود به او كه زيادتى عمر را بطلب هر قدر كه ميخواهى و دوست ميدارى ( كه زنده بمانى ) تا به تو عطا كنم . آن حضرت ساره را خبر داد كه خدا چنين وحى نموده ، ساره ( خرم و خوشحال گرديد و ) گفت : از خدا بطلب كه تو را نميراند تا زمانى كه تو از او طلب نمائى . آن حضرت آنچه را كه ساره گفته بود از خداوند درخواست كرد ، و خداى تعالى وحى فرمود : كه چنين باشد ( تا تو نخواهى تو را نميرانم ) . آن حضرت ساره را از اين وحى مطلع نمود ، ساره گفت براى شكرانه اين نعمت كه خدا بحضرتت عنايت فرموده غذائى آماده كن و فقرا و محتاجان را دعوت نما كه بسر سفرهء تو حاضر شوند . از اين جهت آن حضرت غذائى مهيا نمود و مردم را دعوت كرد ، چون حاضر شدند مشاهده كرد كه در ميان آن مردم پيرمرد ضعيف و نابينا و خميده قامتى است كه شخصى دست او را گرفته و كنار سفره نشانيد ، و آن پيرمرد لقمه اى برداشت و خواست به دهان خود گذارد كه دستش لرزيد و بسبب ضعف و پيرى بجانب راست و چپ حركت ميكرد تا آخر الامر دستش به پيشانيش چسبيد ، آن شخصى كه همراه او بود دستش را گرفت و لقمه را به دهان او گذاشت ، پيرمرد لقمهء ديگر را برداشت و خواست بر دهان گذارد كه دستش به چشمانش خورد ، آن شخص دستش را گرفت و بدهانش نهاد . حضرت إبراهيم پيوسته به آن پيرمرد نظر ميكرد و تعجب از حال او كرد ، و از آن شخصى كه همراه پيرمرد بود پرسيد سبب آن را ، گفت آنچه را كه مىبينى در اثر ضعف و ناتوانى و پيريست . حضرت ابراهيم با خود گفت اگر من هم بمانم و زياد پير شوم همانند اين پير مرد خواهم شد و به درد او مبتلا ميگردم ( چه بهتر تا مبتلا نشدهام درخواست مرگ