الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )
54
علل الشرايع ( فارسي )
ادعاى پيغمبرى مينمايند و يا ( بنا حق ) مدعى امامت ميشوند با اينكه مىبينند كه ناقصند ( از عقل و ادراك ) و ضعيف ( هستند از نظر قدرت ) و عاجزند ( از تدبير در امور به تنهائى ) و بىارزش هستند ( در اثر جهالت ) و فقير و محتاج ( ميباشند به تحصيل علم ) و ببلاها و دردها مبتلا ميشوند و مرگ بر آنها غلبه دارد ( باز نافرمانى و طغيان ميكنند ) . اى پسر فضل خداوند كارى را نميكند مگر آنكه بصلاح بندگانست و خداوند ظلم نميكند به كسى و ليكن مردم بخودشان ظلم ميكنند ( كه كوتاهى مينمايند در اطاعت پروردگارشان و مرتكب گناه و كردار ناپسند ميشوند ) « 1 » .
--> « 1 » روح : جسم و ماده رقيق و لطيفى است بسيط و هوائى مانند ، نور ، اتر ، امواج ، ( و مسبوق بماده نيست ) و تا كنون علم حقيقت و كميت و كيفيت آن را درك نكرده ، و علتش آنست كه خدا و رسول و ائمه عليهم السّلام در باره چگونگى و كميت و كيفيت آن سكوت نمودهاند ، حتى وقتى جمعى از اعراب از پيغمبر اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم از حقيقت روح پرسيدند آيه شريفه نازل شد : * ( يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا ) * ، اگر از تو اى پيغمبر سؤال ميكنند از حقيقت روح ، در جواب آنها بگو : روح از عالم امر است و ( شما حقيقت آن را درك نميكنيد زيرا ) علم و فهم شما ناقص و اندكست . بعضى از مفسرين گفتهاند اين آيه طفرة در جوابست كه حقيقت و كنه مطلب بيان نشده و سؤالكننده قانع و ساكت گرديد ، و بعضى از محققين گفتهاند : آن حضرت مأمور شد كه حقيقت را بيان كند ( و اين سخن صحيح است زيرا آن حضرت پرسشها را بلا جواب نميگذاشته و مردم را حيران و سرگردان نمينموده ) و فرمود : روح از عالم أمر است ( كه عالم جبروتش نيز گويند ) يعنى از آن عالمى است كه به هيچ يك از حواس پنجگانه درك نميگردد ، ديده و شنيده و چشيده و بوئيده و لمس نشود ، بر خلاف بدن كه از عالم محسوس است ، و مركز روح دماغ انسانست بنا بفرمايش حضرت رضا عليه السّلام . چنان كه در بحار ( 6 - 111 - جديد ) از مناقب ابن شهر آشوب نقل مينمايد كه صباح بن نصر هندى از آن حضرت پرسيد مكان روح كجا است ، فرمود : مكان روح دماغست و شعاع و اثر آن در تمام بدن پراكنده مىباشد مانند خورشيد كه در آسمان است و شعاع آن پراكنده است در زمين و براى همين است وقتى كه سر انسان بريده شد روح خارج ميگردد و انسان مىميرد ، و سقراط حكيم معتقد و با دلايل چند ثابت نموده ( چنان كه در كتابهاى فلسفه نوشته شده ) كه روح پيش از آنكه بعالم مادى آيد وجود داشته ، و نيز گويد روح چيزيست كه ديده نميشود ، يعنى روح با طبيعت جسم فرق دارد زيرا جسم بيكى از حواس پنجگانه درك مىشود و روح چنين نيست ، و چون طبيعت روح با طبيعت جسم متفاوتست ناچار بر خلاف جسم است و مركب نميباشد زيرا تركيب از طبيعت اجسامست در اين صورت چون روح بسيط و غير مركبست قابل انحلال و تجزيه نميباشد و نيز روح فرمانده است و بدن فرمانبر ، زيرا اصولا امورى كه بالا و برترند هميشه فرمانده و امورى كه پستترند فرمانبر هستند . و روح از امور بالا و برتر است و چون مركب نيست قابل انحلال و زوال نخواهد بود . و يكى از فلاسفه آلمان بنام ( عمانوئيل كانت ) گفته عقل را راهى نيست كه حقيقت خدا و حقيقت روح را دريابد چون عقل انسان فاقد چنين قدرتيست و از طرفى عقل بشر نميتواند به چيزى كه از خودش بزرگتر و عظيمتر است نائل گردد ، زيرا ميدان جولانگاه عقل ماده و ماديات و ملموسات و محسوسات است و خداوند منزه از ماده و منزه از اينست كه ملموس و محسوس شود . و يكى از خصائص روح آنست كه فانى نميشود به مردن انسان طبق بيان حضرت صادق عليه السّلام چنان كه در بحار است كه مردى طبيعى مذهب از آن حضرت پرسيد : وقتى كه چراغ خاموش شد نورش كجا ميرود ، فرمود نورش ميرود و ديگر بازنمىگردد ، عرضكرد : پس روح انسان هم اين چنين است وقتى كه از بدن خارج شد ديگر به بدن بازنمىگردد و بالنتيجه قيامت و بهشت و جهنم نخواهد بود ، فرمود : اين قياس تو صحيح نيست زيرا آتش در اجسام مخفى شده ، همانند آتش در سنگ كه جزو لا يتجزى آن است و موقعى كه آهنى به او زده شود آتش از آن پديد مىآيد و آتش ثابت ميماند و نورش ميرود ، و ليكن روح جسمى است رقيق كه ( در اثر سير نزولى استعدادى بر بدن وارد شده و ) در قالب كثيف جاى گرفته و همانند چراغ نيست كه تو گفتى ، و خدائى كه فرزند را در رحم مادر از آب صاف خلق ميفرمايد و تركيب بندى مينمايد بدنش را برگ و عصب و دندان و مو و استخوان و غير ذلك ، همان خدا پس از مردن انسان باز او را زنده ميفرمايد و به حالت اوليه برميگرداند . عرضكرد : پس روح كجا است موقعى كه از بدن انسان خارج مىشود تا زمان بعث كه مجددا بدن انسان زنده ميگردد با اينكه بدن پوسيده و متلاشى گشته ، فرمود : در دست آن ملكى است كه او را قبض نموده ، عرضكرد ماده روح از خون است يا از غير خون ، فرمود : ماده روح از خونست و بودن روح در بدن بواسطه جريان خونست در بدن ، و هم بواسطه خون است رطوبت جسم و صفاى رنگ بدن و صداى خوب و خنده زياد . و هر گاه خون بسته شد روح از بدن خارج ميگردد و صاحبش از دنيا ميرود ، و سقراط و ابن مسكويه و گاليله و بعضى ديگر متفقاند كه روح بسيط است و معدوم نميشود ، و ميگويند پس از مرگ حافظه و فكر و عاطفه و هر احساسى كه داريم براى روح باقى ميماند و جز تن خاكى چيزى از دست نميرود .