الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )

144

علل الشرايع ( فارسي )

خضر گفت ( اين سه مرتبه كم ظرفى و بيصبرى و اعتراض و ايراد ) اينجا محل فراق و جدائى من و تو است ( زيرا شرط كردى علت اعمال مرا نپرسى و از آنچه مشاهده ميكنى صبر نمائى ) و اكنون گوش كن تا أسرار و علت آنچه كرده‌ام و تو قدرت صبر بر ديدن آنها نداشتى بگويم . أما كشتى از مساكينى بود كه با آن كسب مينمودند و در اين سرزمين پادشاهى است ( بنام هدد بن بدد جلندى بن كركر ) كشتىهاى سالم را مصادره و تصاحب مىكند من آن را معيوب نمودم تا از ايشان نگيرد ، و صلاح آنها را خدا خواسته بود و ( اينكه خضر گفت من آن را معيوب نمودم ) نخواست معيوب گردانيدن را به خدا نسبت دهد و به خود نسبت داد زيرا خداوند صلاح آنها را ميخواست به آنچه كه بخضر أمر فرموده بود . أما كشتن پسر : پدرش و مادرش مؤمن هستند اگر او بزرگ ميشد كافر ميبود و خداى تعالى ميدانست كه بسبب او پدر و مادرش كافر ميشوند و بگمراهى او گمراه ميگردند از اين جهت امر كرد مرا كه او را بكشم و ميخواست كه ايشان را به محل كرامت خود برساند و عاقبت ايشان را نيكو گرداند ، و خواست خدا اين بود كه بعوض آن پسر فرزندى بايشان عنايت كند كه بهتر از او باشد « 1 » . أما ديوار ( را كه تعمير نمودم ) براى اين جهت شد كه زير آن گنجى است از دو طفل يتيم ( بنام اصرم و صريم - أحرم و حريم ) و پدرشان مردى صالح ( بنام كاشح ) بوده و آن گنج از طلا و نقره نيست بلكه لوحى از طلا است و در آن نوشته شده : عجبست از كسى كه يقين بمرگ دارد چگونه شادى مينمايد ، عجبست از كسى كه يقين بمقدرات و مشيت الهى دارد و با اين حال محزونست ( كه چرا چنين است و چنان و من بيمار و فلان شخص سالم و يا من فقيرم و فلانى ثروتمند ) عجبست از كسى كه

--> « 1 » در بحار از تفسير عياشى و در فروغ كافى روايتى از حضرت صادق عليه السّلام نقل مينمايد : خداوند دخترى به آن مرد عنايت فرمود كه هفتاد پيغمبر از نسل او بوجود آمد .