الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )

138

علل الشرايع ( فارسي )

و ادعاى خدائى ) فرعون آب رود نيل فرو رفت ، مردم ( پايتخت ) مملكتش جمع شدند و گفتند اى پادشاه آب رود نيل كم شده آن را زياد كن ( فرعون بفكر فرو رفت كه چه كند زيرا خدا نيست كه چنين قدرتى را داشته باشد لذا حيله به كار برد و ) گفت من از شما مردم راضى نيستم ( به اين سبب آب را كم كرده‌ام و زياد نميكنم ) مردم بناچار برگشتند و مرتبه دوم بحضورش آمدند و گفتند : اى پادشاه حيوانات ما در معرض تلف هستند ( زيرا با نبودن آب علوفه نيست ) و اگر آب رود نيل را زياد نميكنى خداى ديگرى غير از تو خواهيم پرستيد ، فرعون ( كه سلطنت و خدائى خود را در خطر نابودى ديد ) گفت همهء مردم بصحرا روند ، و خود نيز بصحرا رفت و از آنان جدا گرديد و آنقدر از مردم دور شد كه او را نميديدند و صدايش را نمىشنيدند ، صورت روى خاك نهاد و با انگشت سبابه بجانب آسمان اشاره كرد و عرضكرد : خدايا مانند غلامان ذليل كه بسوى مولاى خود ميروند آمده‌ام بسوى تو و ميدانم كسى قادر نيست آب رود نيل را زياد كند مگر تو پروردگارا تمنا مينمايم آن را جارى و زياد نما ( خداى تعالى براى اتمام حجت به او چنان نمود ) كه آب رود نيل جارى و زياد گرديد كه ( مانندش را نديده بودند و همهمه بين مردم افتاد كه فرعون آب نيل را زياد نمود و فرعون بواسطه صداى بلند ايشان سخت مضطرب شد و نزديك ايشان آمد و گوش فرا داشت و سخنان آنها را شنيد خوشحال گرديد ) و نزديك آنان آمد و گفت : زياد نمودم براى شما بندگانم آب نيل را ، همه مردم در مقابل او به سجده افتادند . در آن هنگام جبرئيل ( به صورت مردى ) پيش فرعون آمد و گفت : اى پادشاه شكايتى دارم يارى نما مرا ، گفت چيست قصه و مطلب تو ، جبرئيل گفت : بنده اى دارم كه او را صاحب اختيار بندگان ديگر خود نموده‌ام و اصلاح امور بندگانم را بدست او سپرده‌ام و اينك آن بنده با من دشمنى مينمايد و دوست ميدارد دشمنان مرا و عداوت و دشمنى و اذيت مىكند دوستان مرا ( جزاى او چه باشد ) ، فرعون گفت بد بنده ايست بندهء تو ، اگر من دست بر او بيابم او را در درياى قلزم ( رود نيل ) غرق خواهم كرد ، جبرئيل گفت رأى و حكم خود را براى من بنويس ، فرعون اسباب