الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )

118

علل الشرايع ( فارسي )

و برادران اعتنائى بشأن او نداشتند ( كه يوسف پيغمبر است و پسر پيغمبر و نميتوان او را بنام غلامى فروخت ) و او را به قيمت بسيار كمى فروختند ( چون منظور برادران پول نبود و مقصودشان اين بود كه از چشم پدر دور باشد ) و آن كسى كه يوسف را خريده بود او را با خود بمصر برد و بپادشاه مصر فروخت . چنان كه خداى عز و جل ميفرمايد : * ( وَقالَ الَّذِي اشْتَراه مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِه أَكْرِمِي مَثْواه عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَه وَلَداً ) * ، عزيز ( ريّان پادشاه بزرگ ) مصر كه او را خريده بود بزن خود سفارش كرد و گفت نيكو دار اين غلام را ، اميد است براى ما نفع بسيار داشته باشد ( هنگام فروش ) و يا او را بجاى اولادى بگيريم ( اگر ديديم لياقت آن را دارد چون اولاد نداريم ) . ابو حمزه گويد عرضكردم حضرت يوسف چند سال داشت موقعى كه او را در چاه افكندند ، فرمود : نه سال ، عرضكردم ميان منزل يعقوب و مصر چقدر راه بود فرمود : دوازده روز .