الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )

103

علل الشرايع ( فارسي )

بود برده بودند و آنها نيز درختانى كهن و بزرگ شده بودند ، و آب چشمه و نهرهاى ديگر كه از چشمهء بزرگ جارى نموده بودند بر خود و حيوانات حرام ميشمردند و از آن آب نمىآشاميدند و ميگفتند اين آبها سبب و مايهء زندگانى خدايان ما است و سزاوار نيست كسى از سرمايهء زندگى خدايان ناقص نمايد ، و هر كسى از آن آب مينوشيد او را واجب القتل ميدانستند و ميكشتند . و چون آب از سرچشمهء بزرگ ميگذشت ( و به نهرهاى كوچك كه مخصوص خوردن بود وارد ميشد ) ميخوردند و بحيوانات خود ميدادند . و در هر ماهى از ماه‌هاى سال در يكشهر از آن شهرها يك روز را عيد قرار داده بودند و اهل آن شهر جمع ميشدند پيش درخت صنوبرى كه در آن شهر بود و به روى درخت پرده اى از حرير ميكشيدند كه انواع و اقسام صورتها و نقشها كشيده بودند ، و گوسفند و گاو مىآوردند و براى آن درخت بعنوان قربانى آتش ميزدند ، چون دود و بخار آن قربانيها در هوا بلند ميشد و ميان ايشان و آسمان حائل ميگرديد همه از براى آن درخت به سجده مىافتادند و ميگريستند و تضرع و زارى ميكردند و درخواست مينمودند كه از ايشان خوشنود گردد ( و از تقصيرات آنها درگذرد ) . شيطانى ( از شياطين كه يگانه دشمن سعادت و دين و دنياى بشر هستند براى آنكه اغوا و گمراه شوند و پى بحقيقت و خداشناسى نبرند ) مىآمد و شاخهاى درخت را تكان و حركت ميداد و از ساق درخت مانند صداى طفلى فرياد ميكرد كه : اى بندگان من از شما كاملا راضى و خوشنود شدم ، خاطرهاى شما شاد و ديدگان شما روشن باشد آن مردم ( گمراه شده چون اين صدا را مىشنيدند ) سر از سجده برميداشتند و شراب مينوشيدند و دست ميزدند و دف و سنج و انواع سازهاى ديگر ( معموله آن زمان را ) مينواختند و يك شبانه روز در پاى آن درخت بلهو و لعب مشغول ميبودند و سپس بجايگاههاى خود باز ميگشتند . و به همين سبب عجم ( بعنوان افتخار و ياد بود اين ايام و امكنه اسامى ) ماه‌هاى خود را بآبان و آذر و غيره ناميدند باعتبار نام آن شهرها .