الشيخ الصدوق ( مترجم : تهراني )

865

علل الشرايع ( فارسي )

يارى كردند تا دوازده ذراع ارتفاع ديوار بالا آمد ، دو درب براى بيت تعبيه كرده كه از يك درب داخل مىشده و از درب ديگر خارج مىگشتند و براى هر كدام از اين دو درب آستانه و دستگيره از آهن قرار داد و كعبه برهنه و عريان بود ، پس ابراهيم بيرون آمد در حالى كه بيت به اتمام رسيده بود ولى اسماعيل در آن جا ماند ، و وقتى مردم بر جناب اسماعيل وارد شدند چشم آن حضرت به زنى زيبا افتاد كه از جمالش بسيار متعجّب و خوشوقت گرديد از خدا خواست كه او را به ازدواج وى در آورد در حالى كه آن زن شوهردار بود و اسماعيل از آن خبر نداشت ، حق تعالى مرگ شوهرش را رسانيد آن زن در مكَّه با حالى حزين بماند ، حق تعالى غم و اندوه زن را بر طرف كرد و وى را به تزويج اسماعيل در آورد ، بعد كه ابراهيم براى حج به مكَّه آمد آن زن ، زنى موفّقه و با داشتن سنّى كم واجد كمالات بود ، و جناب اسماعيل براى تهيه و جلب طعام جهت اهل بيتش به طائف رفت ، پس آن زن پير مردى ژوليده را ديد ، پير مرد از احوال ايشان جويا شد ، آن زن گفت : حال ما نيك است . بعد از حال خودش بخصوصه سؤال كرد ، زن جواب داد كه حالش نيك است . سپس پير مرد گفت : تو كيستى ؟ زن گفت : زنى هستم از قبيله حمير . بارى ابراهيم اسماعيل را نديد و با وى ملاقات نكرد از اين رو نامه اى نوشت و به زن سپرد و به او فرمود : وقتى شوهرت آمد اين نامه را به او بده ، اسماعيل به نزد همسرش بازگشت و او نامه را به وى تسليم كرد ، اسماعيل آن را قرائت كرد ، سپس به همسرش فرمود : آيا دانستى آن پير مرد چه كسى بود ؟ زن عرضه داشت : او را بسيار نيك منظر ديدم ، در او مشابهتى به تو بود . اسماعيل عليه السّلام فرمود : او پدرم من بود ! زن عرض كرد : واى بر من ، بد شد . اسماعيل عليه السّلام فرمود : به محاسن تو ننگريست ؟ زن عرضه داشت : خير ولى بيم دارم كه در حقّش تقصير كرده باشم ، سپس زن در حالى كه بانويى عاقله بود به اسماعيل عرض كرد : بر اين دو درب ساترى آويزان نمىكنى ساترى از اينجا و ساترى از اينجا ؟ اسماعيل فرمود : چرا ، پس هر دو دو ساتر براى آن دو درب تهيه كردند كه طول آنها دوازده ذراع بود ، بعد آنها را بر آن دو درب آويختند و هر دو از آنكه دو درب را با پرده پوشانده‌اند خوشحال بودند و بسيار خوششان آمد ، سپس زن عرضه