الشيخ الصدوق ( مترجم : تهراني )

859

علل الشرايع ( فارسي )

اى مرد هر شب در اين مكان زلزله مىآيد ولى ديشب كه تو اينجا بودى زلزله قطع شد حال امشب نيز نزد ما باش ، ابراهيم عليه السّلام آن شب را نيز در آنجا بماند و زلزله نيامد ، بامداد آنها گفتند : نزد ما باش و آنچه بخواهى برايت آماده مىكنيم . ابراهيم عليه السّلام فرمود : خير ، ولى اين دشت و سرزمين را به من بفروشيد كه مال من باشد ديگر زلزله را نخواهيد ديد . آنها گفتند : اين سرزمين مال تو باشد . ابراهيم عليه السّلام فرمود : آن را نخواهيم گرفت مگر با خريدن . گفتند : از ما بگير به آنچه خواهى . ابراهيم عليه السّلام : آن سرزمين را به هفت ميش ماده و چهار الاغ خريد از اين رو آن سرزمين را بانقيا خواندند چه آنكه نعاج يعنى ماده ميش را در لغت نبطيّه ، نقى گويند . امام عليه السّلام فرمودند : غلام ابراهيم به آن حضرت عرض كرد : اين خليل الرحمن با اين دشت لم يزرع كه در آن نه كشاورزى شده و نه دامدارى چه خواهى كرد ؟ حضرت فرمود : ساكت باش خداوند متعال از اين دشت هفتاد هزار نفر را محشور نموده كه جملگى بدون حساب داخل بهشت مىشوند مردى از ميان ايشان شفاعت براى جماعت كذا و كذا مىنمايد . حديث ( 31 ) محمّد بن الحسن رحمة الله عليه از محمّد بن الحسن الصفّار ، از يعقوب بن يزيد ، از محمّد بن ابى عمير ، از ابى ايّوب ، از ابو بصير ، از حضرت ابى عبد الله عليه السّلام نقل كرده كه آن جناب فرمودند : زمانى كه حضرت ابراهيم عليه السّلام به ملكوت و باطن آسمانها و زمين توجّه كرد مردى را ديد كه زنا مىكند ، او را نفرين كرد و وى مرد ، سپس ديگرى را ديد كه به همان فعل شنيع مشغول است او را نيز نفرين كرد و وى مرد سپس سوّمى را در همين حال ديد و او را نيز نفرين كرد و وى نيز مرد ، خداوند متعال به او وحى فرمود : اى ابراهيم دعاء تو مستجاب است ولى در عين حال بندگان من را نفرين مكن ، اگر من مىخواستم بندگانم را به نفرين مبتلا كرده و نابودشان بكنم آنها را خلق نمىكردم ، بندگانى كه آفريده‌ام به سه گروه تقسيم مىشوند : الف : بندگانى كه مرا پرستيده و شرك به من اصلا نمىآورند ، ايشان را ثواب و