الشيخ اسماعيل حقي البروسوي

256

تفسير روح البيان

در ان خانه چو منزل ساخت يوسف * بساط بندگى انداخت يوسف رخ آورد آنچنان كش بود عادت * در ان منزل بمحراب عبادت چو مردان در مقام صبر بنشست * بشكرانه كه از كيد زنان رست نيفتد در جهان كس را بلايى * كه نايد زان بلا بوى عطايى اسيرى كز بلا باشد هراسان * كند بوى عطا دشوارش آسان ثم إن زليخا اثر في قلبها الفراق وإحراق نار الاشتياق چو قدر نعمت ديدار نشناخت * بداغ دورى از ديدار بگداخت وصارت دارها عين السجن في عينها به تنگ آمد دران زندان دل أو * يكى صد شد ز هجران مشكل أو چه آسايش در ان گلزار ماند * كزان كل رخت بندد خار ماند ز دل خونين رقم بر رو همى زد * بحسرت دست بر زانو همى زد كه اين كارى كه من كردم كه كردست * چنين زهرى كه من خوردم كه خوردست درين محنت سرا يك عشق پيشه * نزد چون من بپاى خويش تيشه وكانت تتفكر في إلقاء نفسها من أعلى القصر أو شرب السم حتى تهلك وكانت لها داية تسليها وتحثها على الصبر ز من بشنو كه هستم پير اين كار * شكيبايى بود تدبير اين كار بصبر اندر صدف باران شود در * بصبر از لعل وگوهر كان شود پر ثم إنها عيل صبرها فجاءت ليلة مع دايتها إلى السجن وطالعت جمال يوسف من بعيد بديدش بر سر سجاده از دور * چو خورشيد درخشان غرقهء نور گهى چون شمع بر پا ايستاده * ز رخ زندانيانرا نور داده گهى خم كرده قامت چون مه نو * فكنده بر بساط از چهره پرتو گهى سر بر زمين از عذر تقصير * چو شاخ تازه گل از باد شبگير گهى طرح تواضع در فكنده * نشسته چون بنفشه سرفكنده ثم لما أصبحت جعلت تنظر من رزونة القصر إلى جانب السجن نبودى هيچكه خالى أزين كار * گهى ديوار ديدى گاه ديدار ز نعمتهاى خوش هر لحظه چيزى * نهادى بر كف محرم كنيزى فرستادى بزندان سوى يوسف * كه تا ديدى بجايش روى يوسف بگشت از حال خود روزى مزاجش * بزخم نشتر افتاد احتياجش ز خونش بر زمين در ديدهء كس * نيامد غير يوسف يوسف وبس بكلك نشتر أستاذ سبك دست * بلوح خاك نقش اين حرف را بست چنان از دوست پر بودش رگ وپوست * كه بيرون نامدش از پوست جز دوست خوش آنكس كورهايى يابد از خويش * نسيم آشنايى يابد از خويش