الشيخ اسماعيل حقي البروسوي
59
تفسير روح البيان
عن إبراهيم من الاستدلال على وحدانية اللّه تعالى وابطال ألوهية ما سواه نظره واستدلاله في نفسه وتحصيل المعرفة لنفسه فيحمل على أن ذلك في زمان مراهقته وأول أوان بلوغه وان المراد بالملكوت الآيات قال الحدادي وهو الأقرب إلى الصحة قال الكاشفي في تفسيره الفارسي وَكَذلِكَ وچنانكه بدو نموده بوديم كمراهىء قوم أو را همچنان نُرِي إِبْراهِيمَ بنموديم إبراهيم را مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ عجائب وبدائع آسمانها وزمينها از ذروهء عرش تا تحت الثرى بر وى منكشف ساخته تا استدلال كند بدان در قدرت كاملهء حق تعالى وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ وتا باشد از بي كمانان يا موفق بود در علم استدلال در معالم آورده كه نمرود بن كنعانكه پادشاهى روى زمين تعلق بدو داشت در شهر بابل نشستى شبى در واقعه ديد كه كوكبى إذ أفق آن بلده طلوع نمود كه در شعشهء جمال أو نور آفتاب وماه نابود كشت از غايت فزع بيدار شد وكاهنان وحكماء مملكت تعبير اين واقعه برين وجه كردند كه درين سال بولايت بابل مولودى حجسته طالع از خلوتخانهء عدم بفضاء صحراى وجود خرامد كه هلاك تو وأهل مملكت تو بدو دست أو باشد وهنوز اين مولود از مستقر صلب بمستودع رحم نپيوسته نمرود بفرمود تا ميان زنان وشوهران تفريق كردند وبر هژده يكى بر ايشان مؤكل ساخت وآزر را كه يكى از محرمان ومقربان نمرود بود شبى با زن خود أو في بنت نمر پنهان ز مؤكلان خلوت دست داد وحامله شد وبامدادش را كاهنان با نمرود كفتند امشب آن كودك برحم پيوسته است نمرود خشم كرفته بفرمود تا بر هر حاملهء يكى مؤكل ساختند تا اگر پسر بزايد بكشند زنانى كه در تفحص أحوال حامله بودند چون مادر إبراهيم را اثر حمل ظاهر نبود ازو در كذشتند وديكر كسى بدو التفات نكرد تا وقتي كه وضع حمل نزديك رسيد أو في ترسيد كه اگر پسرى زايد ناكاه خبر بكسان نمرود رسد في الحال أو را بكشند ببهانه از شهر بيرون رفت وغارى در ميان كوه نشان داشت در ان غار إبراهيم را بزاد ودر خرقه پيچيد وهمانجا كذاشته در غار بسنك استوار كرد وآزر را كه از حمل خبر داشت كفت كه از ترس كماشتكان نمرود بصحرا رفتم وپسرى بزادم وفي الحال بمرد در خاكش دفن كردم وباز كشتم آزر باور كرد وأوفى روز ديكر با غار آمد ديد كه إبراهيم انكشتان خود را از يكى شير واز ديكرى عسل بيرون ميكشد ومىنوشد أوفى چون اين حال بديد خوش وقت شد وبا شهر مراجعت نمود : القصة إبراهيم چون شير تربيت از پستان عنايت الهى نوشيد بروزى چندان مىباليد كه كودك ديكر در ما هي وبماهى چندان بزرك ميشد كه ديكرى در سالى چو ماه نو كه با روى دل افروز * بود زاينده نورش روز تا روز چون پانزده ماهه شد با جوانان پانزده سأله مقابل كشت واز خانه بيرون آمد وكفتهاند هفت سال با سيزده سال يا هفتده سال در غار بود بر هر تقدير چون إبراهيم بزرك شد أوفى بآزر كفت كه پسر تو آن روز خبر مرك أو بدروغ دادم جوانى رسيده است در غايت خوب رويى ونيكو خويى پس آزر را بغار آورد وإبراهيم را بوى نمود آزر بجمال پسر خوش آمد