حاج ملا هادي السبزواري
155
شرح المنظومة
--> آميختگى به ظلمتى ، وخطاست كه ظل هم طوريست از نور چه ظاهر بالذات ومظهر غير است ، وشوب وآميختگى داشتن ظلمت به آن ايجاب است ، وقضية موجبه وجود موضوع مىخواهد وظلمت عدم است . وچنان كه شعاع بسيط است وآميختگى بظلمت ندارد وظلمت فانى است در سطوع شعاع ، همچنين ظل بسيط است ، پس نور حسى كه بسيط است نور حقيقي كه وجود است أبسط است ، ليكن نور مراتب دارد چنان كه از شيخ اشراق نيز نقل كرديم كه النور كلّه حقيقة واحدة بسيطة لا اختلاف بين مراتبه إلا بالكمال والنقص والغنى والفقر . وأما ماهيّت پس گذشت كه آن محدودى است به حدّ جامع ومانع ، واين منع ياد از ضيق وجود مىدهد ، ونفس قدسيّه انسيّه وجودش حدّ وقوف ندارد چنانكه جبريل عليه السلام به حضرت ختمى عرض كرد در معراج كه « لو دنوت أنملة لاحترقت » ، وأو صاحب مقام « لي مع اللَّه وقت لا يسعني فيه ملك مقرّب » است . ونفس مقدسه ختمى چون ماهيت ندارد صاحب مقام أو أدنى ووجود منبسط است ، واز ألقاب آن حضرت « رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ » است كه مساوق با رحمت واسعه كه از أسماء وجود منبسط است ، ونيز از أسماء وجود منبسط در نزد عرفاء حقيقت محمديه است . وقول حق تعالى : خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً ، وقولش : « إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا » مدح آنست . بيت : ظلم أو آن كه هستى خود را * ساخت فانى بقاى سرمد را جهل أو آن كه هر چه جز حق بود * هستى أو ز لوح دل بزدود نيك ظلمي كه عين معدلت است * نغز جهلي كه مغز معرفت است واگر بگويى چگونه نفس ناطقه ماهيت ندارد وحال آن كه وجودي است محدود نسبت به عقل كل ، چنان كه عقل كل هم محدود است نسبت به حق كه غير متناهي در شدّت نوريت است ، ونيست ماهيت مگر حدّ وجود گوييم كه اين مغالطة است از باب اشتراك لفظ حدّ ميانه طرف شيء ونفاد وانقطاع شيء چون نقطه براي خط وخط براي سطح وسطح براي جسم تعليمي وآن براي زمان ، وميانه حدّ منطقي ، پس به اين معنى ماهيت است كه حدّ منطقي قول شارح ماهيّت است وماهيت مفصّله است ، ومحدود ماهيت مجمله نه حدّ به معنى أول كه عدم است ، وشيئيت ماهيّتى نه وجود است ونه عدم ، پس عقل ونفس حدّ باين معنى را دارند ولازم ندارند اين معنى حدّ منطقي را . يا مغالطة از باب ايهام الانعكاس است كه هر حدّ منطقي لازم دارد حدّ به معنى نفاد وانقطاع را ولا عكس كلّيا . وبدان كه مثل مفهوم جوهر مفارق في الذات دون الفعل وكمال اوّل لجسم طبيعي آلى من حيث