حاج ملا هادي السبزواري
20
شرح المنظومة
اما واقعا چرا بعضىها اينطور كينهتوزانه وبا نفرت از فلسفهء يونان ويوناني مآبي ياد مىكنند ما پرده از اين راز برخواهيم گرفت وبيان خواهيم كرد كه اين نوع موضع گيرىها مبتنى بر پيش فرضها وتئورىهاى خاصّى است . از لحاظ معرفت شناختى ، تاريخ فلسفه غرب را مىتوان به دو دورهء خاص تقسيم نمود : نخست از ابتداى پيدايش تمدن بشرى تا پايان قرون وسطى ودوم از ابتداى دورهء رنسانس تا عصر حاضر . فلسفههايى كه در دورهء أول پديد آمدهاند اكثرا - ونه در همه موارد - روح عقل گرايى ويا مطلق گرايى ويقين طلبي بر آنها حاكم بوده است . امّا مكاتب فلسفي كه در دوره دوم ظاهر شدهاند - غالبا - دچار نوعي تجربه گرايى ويا نسبى گرايى وناپايدارى وسستى معرفتي هستند . سرآغاز تفكّر دورهء دوم تقريبا با رنه دكارت ( 1596 - 1650 م ) فيلسوف مشهور فرانسوى شروع مىشود . دكارت موضوع اصلى فلسفه والهيات را كه هستى شناختى ويا وجود شناختى بود به انسان شناختى ويا موجود شناختى تغيير وتنزّل داد . در واقع ، نطفهء انانيّت فلسفي به دست أو منعقد گرديد وانسان جايگزين خداوند شد . سير نظاممند اين جريان وتقوّم آن به وسيله ايمانوئل كانت آلمانى ( 1742 - 1804 م ) به أوج خود رسيد ودر حقيقت اين نوزاد شكاك ولرزان به قابلگى كانت پا به عرصه وجود نهاد . كانت ضربات مهلكي به ارزش عقل نظري وتفكر ما بعد الطبيعهء قديم زد . أو عقل انسان را از حيّز انتفاع ساقط كرد وبا صراحت آن را ابتر اعلام نمود . وجدان را جايگزين عقل عملي ومبناى ارزشيابى اخلاق دانست . از همه مهمتر آن كه طبيعت دستگاه ادراكي وفاهمهء بشر را متافيزيك ساز معرفى نمود . أو مقولات زمان ومكان را حاكم بر قوهء فاهمهء بشرى مىدانست « 12 » ومحصول هر شناختى از پديدهها را كه از اين مسير عبور كرده باشد ، پديدارى آلوده ومتلوّن به مقولهء