جمعى از علما
284
جامع المقدمات ( جامعه مدرسين ) ( فارسي )
ماضي موضوع از براي مفرد مؤنّث است . در أصل ، تزيّنت بود ، تاء را قلب كرديم به زاء ، وزاء را بر زاء ادغام نموديم بعد از سكون زاي اوّل ، ابتدأ به سكون شد وابتدأ به ساكن محال است ، پس محتاج شديم به همزه ، پس همزه مكسور در اولش درآورديم ، لكن به سبب وصل حرف عطف ، همزه به درج افتاد وازّيّنت شد « 1 » . تخ : صيغهء امر حاضر است از تتوخوى ، واو حرف عله متحرّك ما قبل مفتوح ، قلب كرديم به الف ، تتأخوى شد . التقاى ساكنين شد ميانهء الف وخاء ، الف به التقاى ساكنين افتاد ، تتخوى شد ، واو حرف عله متحرّك ما قبل أو حرف صحيح ساكن حركت واو را به ماقبلش داديم كه خاء باشد ، التقاى ساكنين شد ميانه واو والف ، واو را به جهت التقاى ساكنين انداختيم ، تتخى شد ، بعد از آن از أو امر بنا كرديم تاء را حذف كرديم وآخرش را به صورت جزم درآورديم ، به جاى حركت حرف از آخرش افتاد ، تخ شد « 2 » . علونّ : صيغهء جمع مذكّر حاضر است موكّد به نون تأكيد ثقيله ، در أصل تتعلووون بود از باب تفعلل بر وزن تتدحرجون ، قاعده است وقتي كه در أول فعل مضارع دو تاء جمع شد جايز است يكيش را حذف كنند پس يك تاء را انداختيم تعلووون شد . واو دوم متحرك ماقبلش مفتوح قلب كرديم به الف تعلواون شد . التقاى ساكنين شد ميانه الف وواو والف
--> ( 1 ) اين قاعده در آخر صرف مير آمده است . ( 2 ) وقتي حركت واو به ماقبلى داده شد حقّ اين است كه واو قلب به الف وسپس الف حذف شود .