جمعى از علما
120
جامع المقدمات ( جامعه مدرسين ) ( فارسي )
مثال واوى از باب فعل يفعل « الوسم : داغ نهادن » . ماضي معلوم وسم مستقبل معلوم يوسم مجهولان آن وسم يوسم امر حاضر اوسم فهو واسم [ اسم فاعل ] وذاك موسوم [ اسم مفعول ] . أجوف واوى « 1 » از باب فعل يفعل « القول : گفتن » . ماضي معلوم قال قالا قالوا قالت قالتا قلن تا آخر . أصل قال قول بود ، واو حرف علّهء متحرّك ما قبل مفتوح را قلب به الف كردند ، قال شد . وهمچنين است حال تا قلن . امّا قلن در أصل قولن بود چون واو منقلب به الف شد والف به التقاى ساكنين بيفتاد قلن شد فتحهء قاف را بدل كردند به ضمّه تا دلالت كند بر آنكه عين الفعل كه از اينجا افتاده است واو بوده نه ياء وهمچنين است حال تا آخر . مستقبل معلوم يقول يقولان يقولون تا آخر . يقول در أصل يقول بود ضمّه بر واو ثقيل بود . به ما قبل دادند يقول شد ودر يقلن وتقلن واو بالتقاى ساكنين بيفتاد - چنانكه در ماضي دانسته شد . امر حاضر قل قولا قولوا قولي قولا قلن . أصل قل أقول بود مأخوذ است از تقول چون تاء را انداختند ما بعد آن ساكن بود همزهء مضمومه به متابعت عين در اوّلش درآوردند وآخرش را وقف كردند أقول شد ، ضمّه بر واو ثقيل بود نقل كردند به ماقبلش پس واو بالتقاى ساكنين افتاد أقل شد باوجود حركت قاف ، از همزه مستغنى شدند ، همزه را
--> ( 1 ) نوس : نون ، نصر ينصر ، سين ، سمع يسمع وواو اشاره به أجوف واوى است .