مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

577

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> بگيرم وپروردگارم براي من تجلى كند وسجده كنم وخدا اذن شفاعت به من دهد كسى را براي اهل‌بيتم تقديم نمىدهم . . اى مردم نسب مرا بگوئيد من چه كسى هستم ؟ مردى از أنصار برخاست وگفت ( در روايتي : أنصار برخاستند وگفتند ) : پناه مىبريم به خدا از غضب خدا ورسولش ! بفرماييد چه كسى در بارهء اهل‌بيت تو را اذيت كرده تا گردنش را بزنيم ( در روايتي : تا أو را بكشيم ) وبه عترتش نيكى كرده باشيم ؟ . . . ( مردم ) نسب مرا اين گونه بگوييد : من محمد بن عبداللَّه بن عبد المطلب بن هاشم تا نسب من به نزار برسد . بعد از نسب نزار گذشت تا به إسماعيل بن إبراهيم خليل اللَّه رسانيد . سپس فرمود : من وأهل بيتم تا آدم خميره وسرشتى هستيم كه از زير عرشيم ، ازدواج‌هايى بدون خون‌ريزى ما را متولد كرده است ، تزويج‌هاى جاهليت ( يعنى غير شرعي ) در ازدواج‌هاى ما مخلوط نشده است . از من سئوال كنيد ! هيچ كس از پدرش ومادرش ونسبش از من سئوال نمىكند مگر آن كه از آن خبر مىدهم . » مردى برخاست وگفت : « پدر من كيست ؟ » حضرت فرمود : « پدر تو فلانى است ، همان كسى كه تو أو را پدر خود مىخوانى . » آن مرد حمد وثناى الهى را به جا آورد وگفت : « اگر مرا به غير از آن پدرم هم نسبت مىدادى تسليم مىشدم . » سپس مرد ديگرى برخاست وگفت : « پدر من كيست ؟ » حضرت فرمود : « پدر تو فلانى است غير آن كس كه أو را پدر خود مىدانى ! » آن مرد از اسلام برگشت ومرتد شد ! سپس ديگرى برخاست وگفت : « من از اهل‌بهشتم يا جهنم ؟ » حضرت فرمود : « از أهل جهنم ! » بعد پيامبر در حالي كه خشمگين بود فرمود : « چه شده ، كسى كه اهل‌بيتم وبرادرم ووزير وخليفه وجانشينم در ميان أمت وصاحب اختيار هر مؤمن بعد از مرا سرزنش مىكرد برنمىخيزد تا از من بپرسد پدرش كيست ؟ ودر كجا خواهد بود در بهشت يا جهنم ؟ ! » عمربن‌خطاب برخاست وگفت : « پناه مىبرم به خدا از نارضايى وسخط خداوند ورسولش ! يا رسول‌اللَّه مرا ببخش ! ! ! خداوند تورا ببخشد ، از ما درگذر ، خداوند از تو درگذرد ، گناه وعيب ما را بپوشان ، خداوند تورا بپوشاند ، وجرم ما را عفو كن ، خداوند تورا رحمت كند . » در اين‌جا حيا به پيامبر عارض شد واز وى اعراض كرد . علي عليه السلام فرمود : عمر - كه پيامبر أو را براي گرفتن زكات فرستاده بود - با عباس گفتگويى كرد وبرگشت وگفت : « عباس زكات مالش را نمىدهد ! » پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم خشمگين فرمود : « حمد خدا را كه شر آنچه ما را به آن آلوده مىكنند دفع كرده است ! عباس از دادن زكات مالش خوددارى نمىكند ، لكن تو نسبت به أو عجله كردى ! وى زكات چند سال را قبلًا داده است ! » سپس عمر نزد من آمد واز من درخواست كرد كه همراه من نزد رسول اللَّه برويم تا پيامبر از وى راضى شود . من نيز چنين كردم . علي عليه السلام افزود : « ديگر ، عمر همراه جنازهء عبداللَّه بن أبي سلول بود وقتي كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم مىخواست بر جنازهء أو نماز بخواند ، عمر از عقب لباس پيامبر را گرفته مىگفت : « خدا تورا نهى كرده كه به أو نماز بخوانى وجايز نيست بر أو نماز بخوانى ! » پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمود : « من به احترام پسرش بر أو نماز مىخوانم . من