مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

574

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> بلند نكرد . . . . تعجب ديگر در اين است كه قضاوت‌هاى مختلفي در حد زدن را از روى ناداني ويا اشتباها به هم مخلوط كرد بدون اين كه علم داشته باشد . آن دو ( أبو بكر وعمر ) از بي تقوايى وجرئت بر خداوند ، چيزى را كه نمىدانستند ادعا مىكردند . مثلا ادعا مىكردند كه رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم از دنيا رفت ودر بارهء ( ارث ) جد حكمي نكرد ، وكسى ادعا نكرد كه مىداند ميراث جد چقدر است . مردم هم به آن دو نفر در اين باره بيعت كردند وآن‌ها را تصديق كردند . . . . وتعجب است از اين كه كنيزهايى كه صاحب فرزند بودند آزاد مىكرد ، ومردم هم به گفته‌اش عمل كردند ودستور پيامبر را رها كردند . وديگر عملي كه راجع به نصر بن حجاج وجعدة بن سليم وابن وبره انجام داد . . . . وعجب‌تر از اين‌ها آن است كه ابا كتف بن العبدي نزد وى آمد وگفت : من در حالي كه غايب بودم زنم را طلاق دادم وطلاق‌نامهء من به زنم رسيد . سپس در حالي كه زنم در عده بود رجوع كردم وباز نامه‌اى به أو نوشتم ، لكن نامهء من به أو نرسيد تا اين كه با ديگرى ازدواج كرد در اين‌جا حكم چيست ؟ عمر در جواب نوشت : « اگر كسى با أو ازدواج كرده ودخول واقع شده در اين صورت زن اوست واگر دخول واقع نشده زن توست . » مسئله را اين‌گونه نوشت وبراي أو فرستاد ، در حالي كه من در آن‌جا بودم وبا من مشاوره نكرد وسئوال ننمود ، چون أو خود را با آن عملش از من بىنياز دانست . مىخواستم أو را از اين عمل نهى كنم ولى با خود گفتم باكى ندارم تا خداوند رسوايش كند . بعداً هم مردم بر أو ايراد نگرفتند بلكه اين عمل أو را تحسين كردند واز وى قبول نموده وآن را عمل درست حساب كردند ، در حالي كه اگر ديوانهء لاغر كم ارزشى هم چنين حكمي مىكرد بيش از اين نمىشد . » علي عليه السلام در ادامهء كلامش فرمود : « حيّ على خير العمل » را از اذان برداشت وترك آن را سنّت قرار داد ومردم هم در اين مسئله از وى پيروى كردند . وديگر در بارهء مردى گم‌شده حكم كرد كه « مهلت براي زنش چهار سال است ، وبعد از چهار سال ازدواج مىكند . اگر شوهرش آمد اختيار دارد يا زنش را ببرد ويا مهرش را بگيرد . » مردم از اين حكم هم خوششان آمد واز روى ناداني وبىاطلاعى به كتاب خداوند عز وجل وسنّت پيامبر ، آن را قبول كرده وسنّت قرار دادند . . . . ونيز عمر همه عجم‌ها را از مدينه بيرون كرد . همچنين ريسمانى به طول پنج وجب براي نمايندگانش در بصره فرستاد وگفت : هر عجمي را گرفتيد كه قدش به طول اين ريسمان رسيد گردنش را بزنيد . ونيز برگردانيدن أسيران شوشتر در حالي كه از مسلمانان حامله بودند . وديگر فرستادن ريسمانى براي اندازه‌گيرى اطفالى كه در بصره دزدى كرده بودند كه گفته بود : هر يك از آن‌ها به درازى اين ريسمان برسد دستش را قطع كنيد . . . . وعجب‌تر از آن‌ها اين است كه دروغگويى را زن دروغگويى سنگسار كرد وعمر هم قبول كرد . مردم نيز قبول نمودند . آنان گمان كردند كه فرشته با زبان عمر سخن مىگويد ومطالب را به وى تلقين