مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
458
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> پس به راه افتاد و ( از كثرت ضعف وسالخوردگى ) به من تكيه داشت . من هم همراه أو رفتم تا به امام صادق عليه السلام رسيديم ودر خارج منزل به أو برخورديم كه آهنگ مسجد داشت . پدرم أو را نگه داشت وبا أو به سخن پرداخت . امام صادق عليه السلام فرمود : « ميان راه جاى اين سخن نيست . يكديگر را ملاقاة مىكنيم ، ان شاء اللَّه . » پدرم شادمان برگشت ( زيرا گمان كرد ، آن حضرت مخالف نيست ) . پدرم صبر كرد تا فردا يا روز بعد شد . باز با هم نزد آن حضرت رفتيم . پدرم شروع به سخن كرد واز جمله سخنانش اين بود : « قربانت ! تو مىدانى كه من سنم از شما زيادتر است ودر ميان فاميلت هم از شما بزرگسالتر هست ؛ ولى خداى عز وجل به شما فضيلتى ارزانى داشته است كه براي هيچيك از فاميلت نيست ومن بهواسطهء اعتمادي كه به نيكوكارى شما دارم ، خدمتت رسيدم . بدان - قربانت گردم - اگر شما از من بپذيرى ، هيچيك از اصحابت از من عقبنشينى نكنند وحتى دو نفر قرشي يا غير قرشي با من مخالفت نورزد . » امام صادق عليه السلام فرمود : « تو مطيعتر از مرا مىتوانى پيدا كنى وبه من نيازى ندارى . به خدا كه تو مىدانى من آهنگ رفتن بيابان مىكنم ويا تصميم آن را مىگيرم ( ولى به واسطهء ضعف وناتوانى ) سنگينى مىكنم وبه تأخير مىاندازم ونيز قصد رفتن حج مىكنم وجز با خستگى ورنج وسختى به آن نمىرسم . به فكر ديگران باش واز آنها بخواه وبه ايشان نگو كه نزد من آمدهاى . » پدرم گفت : « گردن مردم به سوى شما دراز است . اگر شما از من بپذيرى ، هيچ كس عقبنشينى نمىكند وشما هم از جنگ كردن وناراحت شدن معافى . » موسى گفت : ناگهان جماعتى از مردم وارد شدند وسخن ما را قطع كردند . پدرم گفت : « قربانت ! چه مىفرمايى ؟ » امام فرمود : « يكديگر را ملاقاة خواهيم كرد ان شاء اللَّه . » پدرم گفت : « همانطور است كه من مىخواهم ؟ » فرمود : « همانطور است كه تو مىخواهى ان شاء اللَّه ، با درنظر گرفتن اصلاح وخيرخواهى براي تو . » پدرم به خانه برگشت وكسى را نزد محمد ( نوه امام حسن عليه السلام ) فرستاد كه در كوه أشقر جهينه 1 بود واز مدينه تا آنجا دو شب راه بود . أو را مژده داد كه به حاجت ومطلوبش رسيده است وپس از سه روز بازگشت . من وپدرم رفتيم ودر خانه حضرت ايستاديم ؛ در صورتىكه هرگاه مىآمديم ، از ما جلوگيرى نمىشد و ( فرستادهاى كه رفت تا براي ما اجازهء ورود بگيرد ) دير آمد . سپس به ما اجازه داد . ما خدمتش رسيديم . من گوشهء اتاق نشستم وپدرم نزديك حضرت رفت وسرش را بوسيد وگفت : « قربانت گردم بار ديگر اميدوار وآرزومند خدمتت رسيدم . اميد وآرزويم گسترده وبسيار است . اميدوارم به حاجت خود نائل آيم . » امام صادق عليه السلام به أو فرمود : « من تو را به خدا پناه مىدهم از اينكه متعرض اين كار شوى كه صبح وشام در فكر آن هستى ومىترسم كه اين اقدام ، شرى به تو رساند . » گفتوگوى آنها ادامه پيدا كرد وسخن به جايى رسيد كه پدرم نمىخواست . از جمله سخنان پدرم اين