مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
438
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> فرمود : « به زودى پسرى از أو به دنيا آيد كه نزد خدا گرامى است وخدا بدو زمين را پر از عدل وداد كند ؛ چنانچه پر از جور وظلم شده است . » گفتم : « أو را خدمت شما بفرستم ؟ » فرمود : « از پدرم در اينباره كسب اجازه كن . » گفت : جامه پوشيدم وخدمت امام على النقى رسيدم وسلام كردم ونشستم وأو آغاز سخن كرد وفرمود : « اى حكيمه ! نرجس را نزد پسرم أبى محمد بفرست . » عرض كردم : « اى سيد من ! براي همين خدمت شما رسيدم كه در اين موضوع اذن بگيرم . » فرمود : « اى مباركه ! خداى تبارك وتعالى دوست داشته است كه تو را در اجر اين كار شريك كند وبهره از نيكى به تو دهد . » حكيمه گفت : « بىدرنگ به منزل برگشتم وأو را آرايش كردم ، به أبو محمد بخشيدم ودر منزل خودم حجلهء آنها را فرآهم كردم وچند روزى در منزل من بود وسپس نزد پدر رفت . أو را با وى فرستادم . » حكيمه گفت : أبو الحسن درگذشت وأبو محمد به جاى پدرش نشست ومن چنانچه به ديدن پدرش مىرفتم ، به ديدن أو مىرفتم . يك روز نرجس آمد ، كفش مرا بيرون آورد وگفت : « اى خانم من ! كفش خود را به من بده . » گفتم : « تو سيده وخانم منى ، به خدا من كفش خود را به تو نمىدهم كه بكنى وخدمت مرا نبايد بكنى ؛ بلكه من روى چشمم خادمه تو هستم . » أبو محمد اين سخن مرا شنيد وفرمود : « عمه جان ! خدا جزاى خيرت دهد . » تا هنگام غروب آفتاب نزد أو نشستم وبه كنيزكى فرياد كردم : « جامهء مرا بياور تا بروم . » آن حضرت فرمودند : « امشب را نزد ما باش ، زيرا محققاً امشب متولد مىشود ، آن مولودى كه نزد خداى عز وجل كريم است وخدا به أو زمين را پس از مردنش زنده كند . » عرض كردم : « از كه ، اى آقايم ومن در نرجس اثر آبستنى نبينم ؟ » فرمود : « از همان نرجس ، نه از ديگرى . » گويد : نزد أو بودم . أو را پس وپيش وارسى كردم ودر أو اثر آبستنى نديدم وخدمت أو برگشتم وبه أو خبر دادم . حضرت تبسم كرد وفرمود : « در هنگام فجر اثر آبستنى أو بر تو نمايان شود ؛ زيرا مَثَل أو مَثَل مادر موسى است كه اثر آبستنى در أو نمايان نشد وكسى آن را تا هنگام زايش ندانست ؛ زيرا فرعون براي جستوجوى موسى شكم زنان آبستن را مىدريد واين نظير موسى است . » حكيمه گويد : نزد نرجس برگشتم وسخن امام را به أو گفتم . گفت : « اى خانم ! من چيزى در خود احساس نمىكنم . » حكيمه گويد : من تا طلوع فجر مراقب أو بودم وأو هم پيش من خوابيده بود وپهلو به پهلو نمىگرديد تا چون آخر شب هنگام فجر رسيد . هراسان از جا جست . أو را به سينه چسبانيدم ونام خدا بر أو بردم . أبو محمد به من فرياد زد كه : « « إنّا أنزلناه في ليلة القدر » بر أو بخوان . »