مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

52

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

ثمّ قال : يا أخا همدان ! إنّ نفسي لأمّارة بالسّوء ما تحسن لي ترك ملك الرّيّ ، وإنِّي إذا قتلت حسيناً أكون أميراً على سبعين ألف فارس . « 1 » الطّريحي ، المنتخب ، / 296 - 297 وكان معه إلى أن حالوا بين الحسين عليه السلام وبين الماء ، فقال للحسين عليه السلام : ائذن لي يا ابن رسول اللَّه في أن آتي عمر بن سعد مقدّم هؤلاء ، فأكلّمه في الماء ، لعلّه أن يرتدع ، فأذن له ، فجاء الهمدانيّ إلى عمر بن سعد وكلّمه في الماء ، فامتنع ولم يجبه إلى ذلك ، فقال

--> ( 1 ) - چون تشنگى بر أهل بيت وأصحاب آن حضرت غلبه كرد ، يزيد بن حصين همداني به خدمت آن حضرت آمد وأجازت طلبيد كه با آن كافران سنگين دل سخنى چند بگويد . چون رخصت يافت ، در برابر آن گروه شقاوت اثر آمد وگفت : « أيها الناس ! به درستى كه حق تعالى محمد را به حق وراستى فرستاد كه بشارت دهد مردم را به ثواب خدا وبترساند ايشان را از عذاب أو ودعوت نمايد خلايق را به سوى خالق وچراغ افروختهء راه هدايت بود . اينك آب فرات ، سگ وخوك از آن مىآشامند وشما حايل شده أيد ميان آب وفرزند پيغمبر خود . » آن سگان بىحيا در جواب گفتند كه : « سخن بسيار مگو ، أو را آب نمىدهيم تا از تشنگى هلاك شود ، چنان چه عثمان تشنه كشته شد . » مجلسي ، جلاء العيون ، / 656 بامدادان كه بعد از سقايت عباس ، أصحاب محتاج آب شدند ، به روايت شرح شافيه ومطالب السؤول ، يزيد بن حصين همداني ، به حضرت حسين عليه السلام آمد وعرض كرد : « يا بن رسول اللَّه ! اگر أجازت رود ، عمر بن سعد را ديدار كنم ، باشد كه از اين غوايت 1 باز آيد . » فرمود : « روا باشد . » پس يزيد به نزد ابن سعد آمد وأو را سلام نگفت . ابن سعد گفت : « يا أخا همدان ! چه چيز تو را از سلام با من مانع افتاد ؟ مگر من مسلمان نبودم وخدا ورسول را نستودم ؟ » يزيد بن حصين گفت : « اى پسر سعد ! اگر تو چنان كه گويى مسلمانى ، چگونه بر عترت رسول خدا بيرون شدى ومقاتلت أو را تصميم عزم دادى ؟ واينك آب فرات است كه كلب وخنزير از آن مىآشامند وحسين بن علي وبرادران وزنان وفرزندان أو از تشنگى هلاك مىشوند ، وتو در ميان ايشان وفرات حاجز وحايل مىشوى وگمان مىكنى كه مسلمانى وخدا ورسول را مىشناسى ؟ » عمر بن سعد خجل شد ولختى سر فرو داشت ، پس سر برآورد . فقال : « يا أخا همدان ! ما أجد نفسي تُجيبني إلى ترك الرّيّ لغيري » . گفت : « اى برادر همدان ! چند كه با نفس كاوش كردم ، أجابت نفرمود كه ولايت رى را دست باز دارم تا ديگرى به دست گيرد . » يزيد بن حصين باز شتافت وعرض كرد : « يا بن رسول اللَّه ! پسر سعد رضا داده است كه تو را عرضهء هلاك ودمار دارد تا از حكومت رى برخوردار گردد . » سپهر ، ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليه السلام ، 2 / 196 - 197