مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
606
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
قال : فقام الحسين وقال له : ضع سيفك حتّى نكلّمك ، فقال : لا ، ولا كرامة ، إنّما أنا رسول ، فإن سمعت منّي بلّغتُ ما ارسلتُ به ، وإن أبيت انصرفتُ . فقال له أبو ثمامة : تكلّم بما تريد ولا تدن من الحسين ، فإنّك رجل فاسق ، فغضب ورجع إلى ابن سعد ، وقال : إنّهم لم يتركوني أن أدنو من الحسين فابلّغه رسالتك ، فابعث غيري . « 1 » محمّد بن أبي طالب ، تسلية المجالس وزينة المجالس ، 2 / 256 - 257
--> ( 1 ) - چون روز ديگر شد ، عمر بن سعد با چهار هزار منافق عنيد به كربلا رسيد ودر برابر لشگر امام سعيد فرود آمدند . پس عمر ، عروةبن قيس احمسى را طلبيد وخواست كه به رسالت به خدمت حضرت بفرستد . چون آن نامرد از آنها بود كه نامه به آن حضرت نوشته بودند ، قبول رسالت نكرد ، وبه هر يك از رؤساى لشگر كه مىگفت ، به اين علت ابا مىكردند ؛ زيرا كه أكثر از آنها بودند كه نامه به حضرت نوشته بودند وحضرت را به عراق طلبيده بودند . پس كثير بن عبداللَّه كه ملعون شجاع بىحيا وبىباكى بود ، برخاست وگفت : « هر رسالت كه به حسين دارى بگو تا من برسانم . اگر خواهى أو را به قتل مىرسانم وسرش را براي تو مىآورم . » عمر گفت : « اين را نمىخواهم وليكن برو به نزد أو وبپرس كه براي چه كار به اين ديار آمده ؟ » چون آن ملعون متوجه عسكر آن سرور شد وأصحاب حضرت آثار شرارت از أو مشاهده كردند ، بر سر راه أو رفتند وگفتند : « حربهء خود را بگذار ونزديك امام بيا . » آن ملعون قبول نكرد وبازگشت . مجلسي ، جلاء العيون ، / 643 - 644 چون عمر بن سعد با سپاه خويش به زمين كربلا رسيد ، بفرمود بارها فرو نهادند ودر برابر حسين عليه السلام لشكرگاه ساخت وخيمهها برافراخت . اين واقعه روز دوشنبه ششم شهر محرم الحرام بود . چون از رنج راه بياسود ، عروة بن قيس الأحمسي را طلب فرمود وگفت : « به نزديك حسين مىروى وپرسش مىكنى كه : تو را چه افتاد كه بدين جانب سفر نمودى ؟ وبازگوى تا چه اراده فرمودى ؟ » عروة بن قيس چون از آن جماعت بود كه به سوى حسين عليه السلام نامه كرد ، آزرم 1 مىداشت كه به سوى أو پويد 2 وچنين سخن گويد . گفت : « مرا معفو دار واين رسالت به ديگرى حوالت كن . » وبيشتر از بزرگان كوفه به حضرت حسين نامهها متواتر كردند وأو را به جانب كوفه دعوت نمودند . لاجرم هر كه را ابن سعد فرمان مىكرد به نزديك حسين بايدت رفت ، ابا واستنكاف 3 مىنمود . آمدن رسول ابن سعد به حضرت حسين عليه السلام از ميان جماعت ، كثير بن عبداللَّه شعبى برخاست وگفت : « اينك منم . اگر فرمان مىدهى ، مىروم واگر خواهى أو را گردن مىزنم . » ابن سعد گفت : « من تورا كشتن نمىفرمايم . از جانب من رسول باش وحسين را بگوى : چرا بدين سوى شتافتى واز اين آمدن چه خواستى ؟ » كثير بن عبداللَّه روان شد وبا خدمت حسين عليه السلام راه نزديك كرد . چون أبو ثمامهء صيداوى أو را بديد ، عرض كرد : « أصلحك اللَّه يا ابا عبداللَّه ! اينك كثير بن عبداللَّه كه از تمامت أهل ارض شرانگيزتر وخونريزتر -