مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

457

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

يزعمون من أن يضع يده في يد يزيد بن معاوية ، ولا أن يسيِّروه « 1 » إلى ثغر من ثغور المسلمين ، ولكنّه قال : دعوني فلأذهب « 2 » في هذه الأرض العريضة حتّى ننظر ما يصير أمر النّاس . « 3 » « 4 » قال أبو مخنف : حدّثني المجالد بن سعيد الهمدانيّ والصّقعب بن زهير ، أنّهما كانا التقيا « 2 » مراراً ثلاثاً أو أربعاً ؛ حسين وعمر بن سعد « 1 » . « 5 »

--> ( 1 ) - [ نهاية الإرب : يسيِّره ] . ( 2 ) - [ نهاية الإرب : أرجع إلى المكان الّذي أقبلت منه ، أو دعوني أذهب ] . ( 3 ) ( 1 ) [ لم يرد في نفس المهموم والمعالي ] . ( 4 ) ( 2 ) [ نهاية الإرب : وقيل : التقى ] . ( 5 ) - هانى بن ثبيت حضرمي كه هنگام كشته شدن حسين حضور داشته بود ، گويد : حسين عليه السلام ، عمرو ابن قرظهء انصارى را پيش عمر بن سعد فرستاد كه : امشب ميان اردوگاه من واردوگاه خودت ، مرا ببين . گويد : عمر بن سعد با حدود بيست سوار بيامد ، حسين نيز با همانند آن بيامد وچون به هم رسيدند ، حسين به ياران خويش گفت ، دور شوند . عمر بن سعد نيز با ياران خويش چنين گفت . گويد : از آن‌ها دور شديم چندان كه صدا وسخنشان را نمىشنيديم . سخن كردند وطول دادند تا پاسى از شب برفت . پس از آن ، هر كدام با يارانشان سوى اردوگاه خويش بازگشتند وكسان دربارهء آن‌چه در ميانشان رفته بود ، به پندار سخن كردند وپنداشتند كه حسين به عمر بن سعد گفته بود : « با من پيش يزيد بن معاوية برويم ودو اردو را به جاى مىگذاريم . » عمر گفته بود : « در اين صورت خانه‌ام را ويران مىكنند . » گفته بود : « من آن را برايت مىسازم . » گفته بود : « املاكم را مىگيرند . » گفته بود : « از أموال خودم در حجاز بهتر از آن به تو مىدهم . » گويد : وعمر اين را خوش نداشته بود . گويد : كساني بىآن‌كه چيزى شنيده باشند يا دانسته باشند ، چنين مىگفتند ، وميانشان رواج يافته بود . أبو مخنف گويد : اما آن‌چه مجالد بن سعيد وصقعب بن زهير وديگر أهل روايت گفته اند وجمع راويان بر آن رفته‌اند ، اين است كه چنين گفت : « يكى از سه چيز را از من بپذيريد : يا به همان جا كه از آن آمده‌ام باز مىگردم ، يا دست در دست يزيد بن معاوية مىنهم كه در كار فيمابين ، رأى خويش را بگويد يا مرا به هر يك از مرزهاى مسلمانان كه مىخواهيد بفرستيد كه يكى از مردم مرز باشم وحقوق وتكاليفى همانند آن‌ها داشته باشم . » عقبة بن سمعان گويد : همراه حسين بودم ، با وى از مدينه به مكة رفتم واز مكة به عراق ، تا وقتي كه كشته شد ، از أو جدا نشدم واز سخنان وى با كسان در مدينه ومكة ودر راه ودر عراق ودر اردوگاه تا به روز كشته شدنش ، يك كلمه نبود كه نشنيده باشم . به خدا آن‌چه مردم مىگويند وپنداشته‌اند نبود ، ونگفته بود كه دست در دست يزيد بن معاوية نهم يا أو را به يكى از مرزهاى مسلمانان فرستند ، بلكه گفت : بگذاريد در زمين فراخ بروم تا ببينم كار كسان به كجا مىكشد . پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، / 3007 - 3008