مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
446
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - آنها . به من بگو مىخواهى چه كنى ؟ » حسين گفت : « به خاطر دارم سوى كوفه روم كه شيعيان آن جا وسران أهل كوفه به من نامه نوشته اند واز خدا خير مىجويم . » ابن زبير بدو گفت : « اگر كساني همانند شيعيان تو را آن جا داشتم ، از آن چشم نمىپوشيدم . » گويد : آنگاه از بيم آن كه مبادا حسين بدگمان شود ، گفت : « اگر در حجاز بمانى واين جا به طلب خلافت برخيزى ، ان شاء اللَّه مخالفت نخواهى ديد . » آنگاه برخاست واز پيش وى برفت ، حسين گفت : « اين ، هيچ چيز دنيا را بيشتر از اين دوست ندارد كه از حجاز سوى عراق روم كه مىداند با حضور من ، چيزى از خلافت به أو نمىرسد ومردم أو را با من برابر نمىگيرند ، دوست دارد از اين جا بروم كه حجاز براي وى خالى بماند . » گويد : وچون شب آمد ، يا صبح بعد ، عبداللَّه بن عباس پيش حسين آمد وگفت : « اى پسر عمو ! من صبورى مىنمايم ، اما صبر ندارم . بيم دارم در اين سفر هلاك ونابود شوى . مردم عراق قومي حيلهگرند . به آنها نزديك مشو . در همين شهر بمان كه سرور مردم حجازي . اگر مردم عراق چنان كه مىگويند تو را مىخواهند ، به آنها بنويس كه دشمن خويش را بيرون كنند ، آنگاه سوى آنها رو . اگر به جز رفتن نمىخواهى ، سوى يمن رو كه آن جا قلعهها ودرهها هست ، سرزمينى پهناور است ودراز . پدرت آن جا شيعيان دارد ، واز كسان بر كنارى ، به مردم نامه مىنويسى ودعوتگران مىفرستى ، در اين صورت اميدوارم كه آنچه را مىخواهى ، بىخطر بيابى . » حسين بدو گفت : « اى پسر عمو ! به خدا مىدانم كه نصيحت گوى مشفقى ، ولى من مصمم شده أم وآهنگ رفتن دارم . » ابنعباس گفت : « اگر مىروى زنان وكودكانت را مبر . به خدا مىترسم چنان كشته شوى كه عثمان كشته شد ، وزنانش وفرزندانش أو را مىنگريستند . » گويد : پس از آن ابنعباس گفت : « چشم ابنزبير را روشن مىكنى كه أو را با حجاز وامىگذارى واز اين جا مىروى . امروز چنان است كه با وجود تو ، كس به أو نمىنگرد . به خدايى كه جز أو خدايى نيست ، اگر مىدانستم اگر موى پيشانيت را بگيرم تا مردم بر من وتو فرآهم آيند به رأى من كار مىكنى ، چنين مىكردم . » گويد : آنگاه ابنعباس از پيش وى برفت وبه عبداللَّهبن زبير گذشت وگفت : « اى پسر زبير ! چشمت روشن شد . » آنگاه شعري بدين مضمون خواند : « اى پرستو كه در خانهاى خانه خلوت شد -