مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

345

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

وصُلب « 1 » في السّبخة « 2 » . « 3 »

--> ( 1 ) - [ العيون : سلب ] . ( 2 ) - [ المعالي : السّنجة ] . ( 3 ) - وبه نزد ابن‌زيادش بردند ، چون چشمش به أو افتاد گفت : « سپاس خداى را كه تو را خوار كرد . » عبداللَّه بن عفيف گفت : « اى دشمن خدا ! براي چه خدا مرا خوار كرد ؟ خداى را قسم ار بود ديده‌ام روشن * تو را نبود رهى باز بر دخول وخروج » ابن‌زياد گفت : « اى دشمن خدا ! دربارهء عثمان بن عفان چه گويى ؟ » گفت : « اى زر خريد قبيلهء علاج ! اى پسر مرجانه ! ( وفحشى چند به أو داد ) تو را چه با عثمان‌بن عفان ؟ خوب كرد يا بد ، اصلاح كرد يا تباهى ، خداى تبارك وتعالى خود حاكم بر مقدرات آفريدگان خود مىباشد كه ميان آنان وعثمان به داد وحق قضاوت فرمايد ، ولى تو حال پدرت وخودت ويزيد وپدرش را از من بپرس . » ابن‌زياد گفت : « به خدا ديگر پرسشى از تو نكنم تا شربت ناگوار مرگ را جرعه جرعه بنوشى . » عبداللَّه بن عفيف گفت : « سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است ، من پيش از آن كه مادر تو را بزايد از خداوند ، پروردگار خود خواسته بودم كه شهادت را روزى من گرداند وخواسته بودم كه اين شهادت با دست ملعون‌ترين خلق ومبغوض ترين آنان در نزد خداوند انجام پذيرد ، همين كه چشمم از دست برفت از شهادت مأيوس شدم والآن سپاس خدايى را كه پس از نااميدى شهادت را بر من روزى فرمود ومستجاب شدن دعايى را كه از دير زمان نموده بودم به من شناساند . » ابن زياد گفت : « گردنش را بزنيد . » گردنش را زدند ودر سبخه به دارش آويختند . فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 168 - 169 وأو را چون به سراى امارت آوردند ، ابن‌زياد گفت : « الحمد للَّه‌اى نابينا كه أسير ودستگير وفضيحت ورسوا شدى . » عبداللَّه گفت : « به خدا سوگند كه اگر روشنايى چشم من نقصان نيافته بودى ، جهان روشن بر تو تاريك مىكردم . » عبيداللَّه گفت : « اى دشمن جان خويش ! در شأن عثمان چه گويى ؟ » عبداللَّه بن عفيف گفت : « اى بندهء بنىعلاج ! واى پسر مرجانه وسميه ! اين سؤال از كجا به خاطر تو رسيد ؟ از عثمان هم نيكى در وجود آمد وهم امرى كه خلايق آن را پسنديده نداشتند . حق تعالى ميان أو وجماعت كه بر وى ظلم كردند ، حكم كند . تو از جان خود وپدر خود ويزيد وپدرش بپرس . » عبيداللَّه گفت : « از تو هيچ سؤال نكنم ، تا شربت مرگ بچشى . » ابن -