مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

322

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

قال الرّاوي : فازداد « 1 » غضب ابن زياد « 1 » حتّى انتفخت أوداجه ، وقال : عليَّ به ، فتبادرت « 2 » إليه « 3 » الجلاوزة من كلِّ ناحية ليأخذوه ، فقامت الأشراف من الأزد من بني عمّه « 4 » فخلّصوه من أيدي الجلاوزة وأخرجوه من باب المسجد وانطلقوا به إلى منزله . « 5 » ابن طاوس ، اللّهوف ، / 164 - 165 / عنه : المجلسي ، البحار ، 45 / 119 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 386 - 387 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 5 / 54 - 55 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 479 ؛ القمّي ، نفس المهموم ، / 410 - 411 ؛ القزويني ، تظلّم الزّهراء ، / 253 - 254 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 2 / 117 ؛ الميانجي ، العيون العبري ، / 240

--> ( 1 - 1 ) [ الأسرار : ابن زياد غضباً ] . ( 2 ) - [ في البحار والعوالم : فبادر ، وفي الأسرار وتظلّم الزّهراء : فبادرت ] . ( 3 ) - [ الأسرار : عليه ] . ( 4 ) - [ زاد في الأسرار : فجاؤوا إليه ] . ( 5 ) - راوي گفت : سپس ابن زياد بر منبر شد وحمد وثناى الهى به جاى آورد وضمن سخن گفت : « سپاس خدايى را كه حق وأهل حق را پيروز كرد وأمير المؤمنين وپيروانش را يارى فرمود ودروغگو وفرزند دروغگو را كشت . » همين كه اين سخن بگفت ، پيش از آن كه جملهء ديگرى ادا كند ، عبداللَّه‌بن عفيف ازدى برخواست . واين بزرگوار از بهترين افراد شيعه وزهاد بود . وديدهء چپ أو در جنگ جمل از دست رفته بود وديدهء راستش به روز صفين . وهمواره ملازم مسجد بود وهمهء روز را تا شب در مسجد به نماز مشغول بود . گفت : « اى پسر زياد ! دروغگو پسر دروغگو تو هستى وپدرت وكسى كه تو را بر ما فرماندار كرده وپدرش . اى دشمن خدا ! فرزندان پيغمبران را مىكشيد وبر فراز منبرهاى مؤمنين چنين سخن مىرانيد ؟ » راوي گفت : ابن‌زياد در خشم شد وگفت : « اين سخنگو كيست ؟ » عبداللَّه گفت : « منم اى دشمن خدا ! خاندان پاكى را كه خداوند از آنان پليدى را بركنار فرموده مىكشى وگمان مىكنى كه مسلمانى ؟ اى واي ، كجايند مهاجرين وأنصار كه از أمير سركش تو كه خود وپدرش به زبان محمد پيغمبر پروردگار جهانيان ملعون است ، انتقام بگيرند . » راوي گفت : خشم ابن‌زياد فزون‌تر شد ، تا آن‌جا كه رگ‌هاى گردنش پر از خون گرديد وگفت : « اين مرد را نزد من بياوريد . » پيش‌خدمتان از هر طرف پيش دويدند تا أو را بگيرند . اشراف قبيلهء أزد كه پسر عمويش بودند ، به‌پا خواستند وأو را از دست فرّاشان گرفتند واز درِ مسجد بيرونش بردند وبه خانه اش رساندند . فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 164 - 165