مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

213

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - مادرش كنيز بوده . حسن بن علي خفاف از عيسى بن مهران از ابا صلت هروى روايت كرده كه گفت : روزى مأمون مسأله از من پرسيد ومن در پاسخش گفتم : « أبو بكر در اين مسأله چنين گفته . » مأمون گفت : « أبو بكر كيست ؟ آيا أبو بكر ما ، يا أبو بكر عامه ( أهل سنت ) ؟ » گفتم : « أبو بكر ما . » عيسىبن مهران - راوي حديث - گويد : به اباصلت گفتم : « أبو بكر شما كيست ؟ » پاسخ داد : « علي بن موسى الرضا عليهما السلام كه كنيه اش أبو بكر ومادرش كنيز بود . مأمون آن حضرت را به وليعهدى خود برگزيد . ولى به شرحي كه ذكر مىشود ، أو را مسموم ساخت واز اين جهان رفت . » واما شرح اين ماجرا بر طبق آنچه علي بن حسين بن علي بن حمزه از عمويش محمد بن علي بن حمزه علوي وأحمد بن محمد بن سعيد از يحيى بن حسن علوي كه هر كدام قسمتى از آن را نقل كرده ومن آن را با هم آميخته أم ، آن است كه : مأمون به سراغ گروهى از فرزندان أبو طالب ، كه در مدينه سكونت داشتند ، فرستاد وآن‌ها را كه از جمله علي بن موسى الرضا عليهما السلام بود ، به نزد خود خواند . كسى كه مأمور اين كار بود ، شخصي بود معروف به جلودي از أهل خراسان . وى آنان را از راه بصره به خراسان آورد ومأمون دستور داد براي علىبن موسى الرضا خانه‌اى جداگانه ترتيب دادند وما بقي همه را در يك خانه جاى داد . آن‌گاه به نزد فضل‌بن سهل ( وزير خود ) فرستاد وبه اطلاع أو رسانيد كه قصد دارد علىبن موسى را به وليعهدى خود انتخاب كند وبدو دستور داد خود وبرادرش حسن‌بن سهل براي اين كار نزد مأمون بروند . چون آن دو به نزد وى حاضر شدند ، حسن بن سهل زبان گشود وخواست مأمون را از اين كار منصرف كند وبدو گوشزد ساخت كه با اين عمل منصب خلافت را از اين خاندان بيرون خواهى برد . مأمون در جواب حسن‌بن سهل گفت : « من با خداوند عهد كرده‌ام كه اگر بر امين ظفر يافتم ، خلافت را به بهترين فرزندان أبو طالب بسپارم وكسى را در ميان ايشان داناتر از اين مرد سراغ ندارم . » آن دو كه مأمون را مصمم بدين كار ديدند ، موافقت خود را در اين باره اعلام داشتند ومأمون به همين منظور آن دو را به نزد علىبن موسى الرضا عليهما السلام فرستاد وآن دو جريان را به اطلاع آن حضرت رساندند . حضرت در آغاز از قبول اين كار امتناع ورزيد . آن دو اصرار كردند ، ولى آن جناب همچنان امتناع مىكرد تا بالآخرة يكى از آن دو نفر گفت : « اگر پذيرفتى كه هيچ وگرنه ما چنين وچنان خواهيم كرد . » سخنانى تهديد آميز بر زبان جارى كرد وآن ديگرى آشكارا گفت : « به خدا سوگند مأمون به من دستور داده كه اگر با اين كار مخالفت كنى ، گردنت را بزنم . » پس از اين‌جريان خود مأمون آن‌جناب را طلبيد وموضوع را اظهار كرد وآن حضرت امتناع ورزيد . -