مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

116

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> گويد : به أبو جعفر گفتم : حكايت كشته شدن حسين را با من بگوى تا چنان شوم كه گويى آن‌جا حضور داشته‌ام . گفت : « حسين‌بن على به سبب نامه‌اى كه مسلم‌بن عقيل بدو نوشته بود بيامد وچون به جايى رسيد كه ميان وى وقادسيه سه ميل فاصله بود وحربن يزيد تميمي اورا بديد وگفت : « آهنگ كجا دارى ؟ » گفت : « آهنگ اين شهر دارم . » گفت : « بازگرد كه آن‌جا اميد خير ندارى . » گويد : مىخواست بازگردد ، برادران مسلم‌بن عقيل كه با وى بودند گفتند : « به خدا بازنمىگرديم تا انتقام خويش را بگيريم يا كشته شويم . » حسين گفت : « پس از شما زندگى خوش نباشد . » گويد : پس برفت تا سواران عبيداللَّه بدو رسيدند وچون چنين ديد ، به طرف كربلا پيچيد ونيزار وبوته‌زارى را پشت سر نهاد كه در يك سمت بيشتر جنگ نكند ، وفرود آمد وخيمه‌هاى خويش را به‌پا كرد . ياران وى چهل وپنج سوار بودند ويك‌صد پياده . گويد : وچنان بود كه عبيداللَّه‌بن زياد ، عمر بن سعد بن ابىوقاص را ولايت‌دار رى كرده بود وفرمان وى را داده بود ، به وى گفت : « كار اين مرد را عهده كن . » گفت : « مرا معاف دار . » اما از معاف داشتن وى دريغ كرد . عمر گفت : « امشب مهلتم ده » وأو مهلت داد ، عمر در كار خويش نگريست وچون صبح شد پيش وى آمد وبه آنچه گفته بود رضايت داد . گويد : پس عمر بن سعد سوى حسين روان شد وچون پيش وى رسيد حسين بدو گفت : « يكى از سه چيز را بپذير : يا مرا بگذارى كه از همان‌جا كه آمده‌ام بازگردم ، يا بگذارى كه پيش يزيد روم ، يا بگذارى سوى مرزها روم . » گويد : عمر اين را قبول كرد اما عبيداللَّه بدو نوشت : « نه ، وحرمت نيست ، تا دست در دست من نهد . » حسين گفت : « به خدا هرگز چنين نخواهد شد . » گويد : پس با وى بجنگيد وهمهء ياران حسين كشته شدند كه از آن جمله ده وچند جوان از خاندان وى بودند ، تيرى به فرزند وى خورد كه در دامنش بود ، خون وى را پاك مىكرد ومىگفت : « خدايا ميان ما وقومي كه دعوتمان كردند كه ياريمان كنند اما مىكشندمان داورى كن . » گويد : آن‌گاه بگفت تا پارچهء سياهى بياوردند كه آن را شكافت وبه تن كرد وبا شمشير برفت وبجنگيد تا كشته شد ، صلوات اللَّه عليه .