مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

114

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> مال را بدو مىدهى كه از آن نيرو گيرد . » گويد : آن غلام همچنان لطف ومدارا كرد تا وى را به پيرى از مردم كوفه راهبرى كردند كه عهده‌دار بيعت بود كه اورا بديد وخبر خويش را با وى بگفت . پير بدو گفت : « از ديدار تو خرسند شدم وآزرده‌دل ، خرسند شدم از اين كه خدايت راهبرى كرده ، آزرده خاطر شدم از اين كه هنوز كار ما استوار نشده » آن‌گاه اورا پيش مسلم برد كه مال را از أو بگرفت وبا وى بيعت كرد . گويد : غلام پيش عبيداللَّه بازگشت وخبر را با وى بگفت . گويد : وقتي عبيداللَّه بن زياد آمد مسلم از خانه‌اى كه بود به خانهء هانىبن عروهء مرادي رفت . گويد : مسلم به حسين بن علي عليه السلام نوشت وبدو خبر داد كه دوازده هزار كس از مردم كوفه بيعت كرده‌اند وگفت بيايد . گويد : عبيداللَّه بن زياد به سران مردم كوفه گفت : « چرا هانى بن عروه جزو كساني كه پيش من آمده‌اند نيامده است . » گويد : محمد بن أشعث با كساني از قومش پيش هانى رفتند . وى بر در خانهء خويش بود ، بدو گفتند : « أمير از تو سخن كرد ودر انتظار توست ، پيش وى برو » وچندان بگفتند كه با آن‌ها سوار شد وپيش عبيداللَّه رفت كه شريح قاضى پيش وى بود وچون هانى را بديد گفت : « اجل رسيده به پاى خويش آمد . » گويد : وچون هانى به أو سلام گفت ، گفت : « اى هانى ! مسلم كجاست ؟ » گفت : « چه مىدانم ؟ » عبيداللَّه غلام خويش را كه درهمها را داده بود بگفت تا بيامد وچون هانى اورا بديد در خويش فروماند وگفت : « خدا أمير را قرين صلاح بدارد ، به خدا اورا به منزلم دعوت نكرده بودم ، بيامد وخويش را به من تحميل كرد . » گفت : « اورا پيش من آر . » گفت : « به خدا اگر زير پايم باشد پا از روى أو برنمىدارم . » گفت : « نزديك منش آريد . » وچون هانى را نزديك وى بردند به ابرويش زد وزخمدارش كرد . هانى به طرف شمشير يكى از نگهبانان دويد كه آن را از نيام درآرد ، اما از اين كار بازش داشتند . عبيداللَّه گفت : « خدا خونت را حلال كرد . » آن‌گاه بگفت تا وى را در گوشهء قصر بداشتند . أبو جعفر گويد : در اين اثنا خبر به قوم مذحج رسيد وناگهان بر در قصر سروصدا برخاست كه ابن‌زياد شنيد وگفت : « اين چيست ؟ »