مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
669
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - برگيرند وأو را هنوز رمقى در تن بود . أسماء بن خارجة بن عتيبة بن حصين بن حذيفة بن بدر الفزاري گفت : « أو را به جا گذاريد تا خود درگذرد وأو را به جا گذاشتند . » وچون عبيداللَّه بن زياد آگهى يافت ، گفت : « پسر خواهر ابىحسان را با أو گذاريد ! » اين سخن از بهر آن گفت كه مادر حسن مثنى خوله دختر منظور از قبيله فزاره بود . بالجملة ، اسما كه مكنى به أبو حسان بود ، حسن مثنى را به كوفه آورد ومداوا كرد تا صحت يافت واز آنجا روانهء مدينه شد وما شرح اين جمله را هريك ان شاء اللَّه در جاى خود مرقوم خواهيم داشت . سپهر ، ناسخ التواريخ امام حسن مجتبى عليه السلام ، 2 / 275 - 276 بالجملة ، حسن مثنى در يوم طف با لشكر ابن سعد جهاد كرد وزخم فراوان يافت ودر ميان كشتگان افتاد . گاهى كه سر شهدا را از تن دور مىساختند ، هنوز حسن را رمقى در تن بود . اسما بن خارجه بن عتبه ابن حصين بن حذيفة بن بدر الفزاري كه مكنى به ابىحسان بود ، أو را شفاعت كرد وگفت : « بگذاريد تا أو خود درمىگذرد » واين شفاعت از بهر آن بود كه مادر حسن مثنى « خوله » دختر منظور از قبيلهء فزاره بود . چون عبيداللَّه بن زياد آگهى يافت ، گفت : « پسر خواهر أبى حسان را به أو گذاريد . » پس أبى حسان ، حسن را به كوفه آورد ومداوا كرد تا صحت يافت واز آنجا روانهء مدينه شد . بالجملة ، حسن مثنى در كربلا سعادت شهادت نيافت وبه سلامت باز به مدينه شد . سپهر ، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام ، 2 / 323 - 324 در كتاب روضة الأحباب مسطور است كه : چون عبيداللَّه بن زياد را آگهى رسيد كه : أهل بيت رسالت به كوفه نزديك شدند ، شحنهء 1 شهر وديدهبانان برزن وبازار را فرمان كرد كه : مردم كوفه را بياگاهانند كه روز ورود أهل بيت هيچ كس سلاح جنگ با خود حمل ندهد وبا اسلحه از خانه بيرون نشود وده هزار تن سواره وپياده از ابطال 2 لشكريان را بر شوارع 3 وطرق كوى وبازار گماشت تا مبادا وقت عبور أهل بيت شيعيان أمير المؤمنين فتنه انگيزند وبرستيزند وسرهاى شهدا را كه ابن سعد از پيش فرستاده بود ، حكم داد كه باز برند وبر سر نيزهها نصب كنند واز پيش روى أهل بيت حمل دهند وبه اتفاق أهل بيت به شهر درآورند ودر كوى وبازار بگردانند تا بر هول وهيبت مردم افزوده شد ومردم كوفه چون از رسيدن أهل بيت آگهى يافتند ، از كوفه بيرون شتافتند وچون ذريه رسول خداى را بر آن منوال نگريستند ، به هاى هاى بگريستند وبسيار كس از لشكريان از كرده پشيمان گشته بودند ، سرشك از ديده مىباريدند . « فقال عليّ بن الحسين بصوت ضعيف : أتنوحون وتبكون لأجلنا ؟ فمن قتلنا ؟ » سيّد سجاد به آوازى ضعيف فرمود : « هان اى مردم ! آيا بر ما مىگرييد وبر ما نوحه مىكنيد ؟ پس كشنده ما كيست ؟ ما را كه كشت ؟ وكه أسير گرفت ؟ » گفتوگوى سهل با پيرمرد كوفي -